روز اول ميايد دانشگاه كه ميخواهم دكتر مملكت بشوم، تخصص ميخوانم.... اگر هم كمي سواد داشته باشد، ميخواهم مقاله ISI بدم
چند ماه و ترمي ميگذرد و او به خاطر غيبت در يك يا چند درس حذف شده است!
كم اند كساني كه هدفشان ثابت است، كاش زودتر به ثبات نفس برسيم.
دخترك سرش را بالا گرفت: من عاشقشم! ميميرم براش! كي گفته عشق چيز بدي است، من حاضرم تا آخر عمرم با او بمانم!
... سرش را پايين انداخت كه قبلن خيلي دوستم داشت، نمي دانم چه شده!
و دخترك افسردگي گرفت!
بعد از مدتها شنيدم كه گفتند نبايد تنهايش بگذارند.... ولي فراموش كردند و تنها ماند...!
رد كنم يا تاييد كنم اين مقالهي علمي را!
چند هفته پيش بود كه توي يكي از وبلاگها خواندم كه نوشته بود "بوي رمضون مياد" ، آن وقت من در انجا كامنت گذاشتم كه "بابا كو تا رمضان"، الان كه نگاه ميكنم، ميبينم امروز روز هشتم ماه رمضان هست و به همين زودي بوي رمضان، خودش را آورد.
الان كه دارم نگاه ميكنم، ميبينم ايام دانشگاه و مدرسه هم نزديك شده و واقعآ ميشه بوي اونها رو احساس كرد. انگار همين ديروز بود كه ترم وحشتناك و البته كابوس وار ششم رو تموم كردم. بدترين اتفاقات ممكن توي زندگي دانشجويي هركسي كه ميتونه بيافته اين ترم براي من افتاد، كسي كه اينجا من رو نمي شناسه، از شما چه پنهون بد بختياي كشيدم كه نگو نپرس. اولش از حذف شدن توي يك درس پيشنياز و چهار واحدي به نام فارماكولوژي برام اتفاق افتاد كه قبلن در موردش نوشتم، اين ضربه خود باعث شد مني كه اينقدر اين ترم خودم رو آماده كرده بودم كه خوب درس بخوانم و موفق باشم، پام شكسته بشه و واقعآ اونقدر توي شوك اين اتفاق وحشتناك بيافتم كه تا به خودم اومدم ديدم توي اين ترم مشروط شدم! از طرفي با درگيري هايي كه بعد از انتخابات افتاد ،تصميم گرفته شد كه سر دوتا از امتحانات كه مقارن با اين مسائل بود نريم، با خودمون گفتيم كه بعدآ از همهي كلاس امتحان ميگيرند، ولي تا الان هم كه دو ماه از امتحانات گذشته اين امتحان برگزار نشده و همينطوري 5 واحد حذف شديم! و اين شد كه من در ترم ششم مشروط شدم و خيلي بهم ضربه زده بشه.
حقيقتآ بودن توي جمعي از دوستان كه همهگي در يك مسير هستند خودش ميتونه باعث رقابتي بشه كه ممكنه خيلي ضعيفت كنه. من توي همچين جمعي بودم. تحقيرهايي كه از طرف نزديكترين دوستانم به واسطهي عقب افتادنم شدم باعث شد كه تابستان امسال با روحي خسته و فرسوده به خانه برگردم. دعوايي كه بنا به گفتهي همهي دوستان با خطاكاري هماتاقيام كه برايم مثل برادر بود،افتاد باعث شد كه از او جدا شوم و بعد از چهار ترم هم اتاقي بودن اين ترم مشكل هماتاقي را داشته باشم. اينها همه مزيد برعلتي شد كه من نتوانم به راحتي خودم را پيدا كنم.
نميخواهم اين مسائل را با شكستي كه در عشقم داشتم قاطي كنم، ولي به خدا بار همهي سختيها و مشكلاتم بعد آن اتفاق محترمانه! برايم دوبرابر شدم. با روحي خسته و آشفته به خانه امدم. تيك عصبي امانم را بريده بود، هر وقت هركاري ميكردم ياد دوستانم ميافتم كه به من ميخنديدند، و هري دلم ميريخت. در هركاري كه كه ميخواستم وارد شوم ترس شكست داشتم. ترس عقب افتادن روزگارم را سياه كرده بود. من عملآ با اتفاقي كه در درسهايم برايم افتاده است يك ترم عقب افتادهام، البته اگر خوب درس بخوانم ميتوانم جبران كنم ولي خيلي سخته، مشكلات از دست دادن شخصيت باعث شد كه به افسردگياي خفيف مبتلا شوم. هر چقدر ديگران به من احترام ميگذاشتند بازهم ياد نقطهي ضعفم ميافتادم.
تا اينكه پدرم گلم به من پيشنهاد كرد كه به داروخانهاي بروم و درآنجا تابستان را بگذرانم. نياز داشتم كه روزگاري هر چند قليل را به دور از علم و استرس دانشگاه و دوستانم بگذرانم، بايد ميساختم خودم را. بايد اين همه سختي را از چهرهام ميشستم و انسان بشاش گذشته مي شدم. روز اولي كه به همراه پدر براي معرفي به داروخانه مذكور رفتم، براي اولين بار يكي من را با نام "دكتر" بدون هيچگونه انتظاري خواند. زيبايي اين كلمه، نه به خاطر احساس خداي ناكرده برتري كه احترام بي غل و غش، به دلم نشست ولي ابتداي كار نمي توانستم اين كلمه را كامل درك كنم، ولي خوشا به حال من كه با كساني كارم افتاده بود كه مداراگر بودند. روزي كه به داروخانه رفتم تنها دو روز بود كه داروخانه راهاندازي شده بود، يه همين دليل با گروهي جوان و با محبت افتاد كارم كه درك ميكردند من را بدون هيچ چشم داشتي . از انصاف به دور است كه اگر نام دكتر "دادخواه" را بر اين برگ الكترونيكي از خاطرات روزانهام ننگارم، كه او اطرافيانش، كه به دستور او بودند، رضا را از اين زندگي سختش به دنياي واقعي بازگرداندند. اين روزها بود كه ديدم همان دوستان كه مرا به سخره ميگرفتند حال حسادتشان به من گل كرده بود. شخصيت از دست رفته ام را باز يافته بودم. زمانش رسيده بود كه باز خود را بسازم و تمركزم را بازيابم. تمركزي كه مدتها بود با آن ميانهي خوبي نداشتم. اشتباهاتم را ناديده ميگرفتند و ميگفتند"تازه كاري! عيبي ندارد، ميتواني دوباره جبران كني، ولي سعي كن كه ديگر تكرار نشود" . بايد هرروز سجدهي شكر بهجاي آرم كه اين روزگار سياه من با نام دكتر و اطرافيانش سفيد شد. اعتماد به نفسم را بازيافتم و ... .
كتابي را پشت شيشهي يكي از كتابفروشيهاي شهرمان ديدم كه نامش بود "آئين زندگي" نوشتهي "ديل كارنگي". نميتوانم بيان كنم كه اين كتاب چقدر توانست من را به زندگي بازگرداند. الان كه فكر ميكنم ميبينم كه من هميشه نگراني داشتم و اين خود باعث شده بود به قول «هدايت»،" اين مشكلات مثل خوره روح من را در انزوا و تاريكي بپوساند. "دانستم كه با غم خوردن نرسد هيچ كاري به سرانجام و پايان. پس به گفتهي اين كتاب عمل كردم با همهي وجودم معتقد شدم به اينكه «بالاتر از سياهي رنگي نيست».
قوي خواهم كرد خود را تا بتوانم مشكلات گذشته را حل كنم. حال كه گذشته گذشته است، چارهاي جز ساختن و حل كردن آن نيست. اين كار خود ميتواند لطف خداي تعالي باشد، تا بتوانم به خود بيام و بفهمم كه كجا هستم. با اين رويه اگر ميخواستم زندگي كنم به ناكجاآباد ميرسيدم. به ناكجا آبادي كه نه تنها در زندگي دانشجويي كه بعد از آن نيز پايم را درگل ميگيراند و مانع حركتم ميشد.بايد آماده كنم خودم را براي ترم هفت با 14 واحد، تا بتوانم گذشتهام را جبران كنم. ميدانم كه خدا با من است.
الان كه اين را نوشته ام احساس ميكنم كه خيلي سبك شدهام، نميدانم چگونه اين كلمات را نگاشتم، اين را بدانيد كه اين نوشتهها مستقيمآ از قلبم به دستتان و انگشتانم رخنه كرد. باشد تا بنگارم اين را به عنوان آخرين غمنامهي اين دفتر الكترونيك. عنوان آخرين غمنامه از شكستهايم در در اين دفترخاطرات الكترونيكي.
ديشب تا دير وقت نشستم و فيلم زيبايي به نام قلم پر را ديدم كه براستي برايم جذاب بود. فيلمي با بازيگري كيست وينسلت ، محصول سال 2000 كه براستي پر معنا بود.
هميشه اعتقاد داشتم كه مطلق گرايي شيوهاي غلط است و هميشه به جايي ميبرد ما را كه نبايد. انكار يك مورد انساني نيز خود راهكاري براي اثبات بيشتر و غير مستقيم يك اصل نهادي در همهي ما است. اصل عشق نقطهاي است كه همهي ما به آن اعتقاد داريم و در همهي ما است. هر چقدر بخواهيم آن را انكار كنيم ولي بازهم نمي توانيم. از طرفي نميتوان همواره به عشق بدون حواشياش توجه كرد. مسئلهاي كه خيلي ها از آن ميترسند. عشق اگر همراه با صكس(ببخشيد لكنت زبان دارم!) نباشد زياد دوام نخواهد يافت، اثباتش هم زياد سخت نيست ، كافي است كه نگاهي به آمار طلاق ها بياندازيم ميبينيم بسياري از طلاق ها به دليل عدم ارضاي ميل جنسي توسط يكي از طرفيني است كه زماني دم از عشق خدايي مي زدند!
از طرفي نگاه مطلق به مسائل جنسي نيز خود باعث ايجاد يك عقدهي رواني در هر فردي ميشود كه هوس بيشتر خواستي را هم تقويت ميكند. همهي فيلم درواقع همين بود! نگاه متعادل به مقولهي رابطهي جنسي!
داستان در بارهي يك نويسندهي داستان هاي "پ ورن " است كه به دليل غوطه ور شدن در تفكراتش و انتشار كتابهاي مختلف در اين زمينه بدنامي زيادي دارد. به همين دليل اين فرد در يك تيمارستان نگهداري ميشود كه يك كشيش آن را اداره ميكند. تمام علاقهي اين فرد به نوشتن داستان هاي پورن است، تا اينكه كشيش مطلع مي شود كه داستانهاي اين فرد به صورت مخفيانه انتشار مييابد. از طرفي از طرف ناپلئون فردي براي حل اين مسئله به آن تيمارستان ميفرستد. اين فرد از معتقدين به "س كس بد است و نبايد به هيچ وجه در رابطه با آن صحبت شود" است. تقابل اين فرد ديوانه و سرسخت با اين مشاور( با بازي Michael Caine) وقايع اين داستان را رقم مي زند.

دكتر Royer-Collard اعتقاد به درمان با استفاده از جبر و زور دارد. به همين دليل از كشيش آنجا (با بازي Joaquin Phoenix) ميخواهد كه قلمپرهاي او را از او بگيرد تا او ديگر نتواند داستانهايش را بنويسد. ولي نويسندهي سرسخت ما با اين كارها از پاي نميافتد و هر كاري مي كند تا بتواند داستانش را بنويسد. به تدريج با او هر كاري ميكنند، و تمام وسايل اتقش را از او ميگيرند، حتي زبانش را مي برند ولي بازهم كار خودش را ميكند. ارضاي حس نوشتن توسط اين فرد تمام نشدني است، حتي در آخرين لحظهي عمرش با مدفوع خودش برروي در و ديوار داستانهايش را مينويسد!. از طرفي يكي از طرفداران داستانهاي اين فرد همسر نوجوان دكتر Royer-Collard است كه در نهايت به او خيانت ميكند.
از طرفي كشيش داستان هم عاشق رختشور تيمارستان( با بازي Kate Winslet) ميشود و در لحظات آخر نميتواند عشقش را از او پنهان كند. بعد از مدتي كيت وينسلت ميميرد(دليلش را با ديدن داستان ببينيد!) . همچنين بعد از مرگ نويسندهي پورن داستان ،كشيش هم ديوانه ميشود و از آن پس خود نويسندهي اينگونه داستانها ميشود.
اما اوج اين داستان در انتهاي داستان است كه دكتر Royer-Collard بعد از مدتها، خود اقدام به چاپ و نشر كتابهاي نويسندهي پورن داستان ميكند!
مي توان زيبايي بي حد و حصر اين فيلم را در متن انتهايي فيلم ديد آگاه كه كشيش داستان در سلول انفرادي اش در تيمارستان هنگام نوشتن پنهاني داستاني ديگر ميگويد:
خوانندهي عزيز براتون از قلم ديكلمبر( نويسندهي اصلي داستانهاي پورن) داستاني را نقل ميكنم. مردي كه آزادي را در عجيبترين مكانها بدست آورد. در قعر يك مركبدان، برروي نوك يك قلم پر، با اين وجود آگاه باشيد داستانش در خون غوطه ور شده ، شخصيتهاي داستان افراد فاسدي هستند، و موضوع داستان ناگوارترين موضوعهاست، اما به منظور شناخت تقوا و پاكدامني ، ما بايد خودمان را گناه و فساد آشنا كنيم، در آن موقع است كه ما ميتوانيم ظرفيت كامل يك انسان را بشناسيم، پس بياييد من اين جرات را به شما هديه ميكنم، ورق بزنيد
شايد بتوان گفت كه اين مهمترين هدف اين داستان بود. شديدآ توصيه مي كنم اين داستان زيبا را ببينيد، بازي زيباي Geoffrey Rush در نقش نويسدهي داستان، كيت وينسلت در نقش رختشوري كه داستانهاي نويسده را به بيرون انتقال ميداد ميتواند لحظات زيبايي را براي شما بوجود آورد. فيلم عاري از هرگونه صحنههاي +18 است ولي زياد خاواندگي نيست!در هر صورت فيلم زيبايي براي تعطيلات آخر هفته است!
خوب می دانم که ماه سختی است خیلی ها مثل من تازه دارند سعی می کنند وزن زیاد کنندُ می دونم خیلی ها نمی تونند بیش از ۱۵ ساعت بدون غذا را تجربه کنندُ ولی ماه رمضان آمده است. ماه بزرگی است. ماه مهمی است.
شاید روزگاری در تاریخ ثبت شد که ماه رمضان انتخابات دهم ُ با دیگر ماه ها متفاوت بود. شاید گفته شود که مردم برای اینکه اثبات کنند در لفظ "جمهوری اسلام ایران" هیچ اختلافی ندارندُ در گرمای ۴۵ درجه ی ماه شهریور سال ۸۸ ُ روزی ۱۵ ساعت هیچ نمی خوردند و روزه می گرفتند . شاید گفته شود روزگاری که مردم ایران خیلی آدم های خوبی هستند(برخلاف چیزی که خیلی از فرنگی ها می گویند)ُ شاید بازهم از عادت بودن خارج شویم ُ شاید روزگاری گفته شود که مردم ایران بازهم حادثه خلق گردند! شاید گفته شود که مردم ایران مردم حق شناسی اند و همیشه می دانند چکار باید بکنند.
به هر حال اگر دوست دارید روزه بگیرید و اگر هم واقعآ به روزه نگرفتن اعتقاد نداریدُ خوب روزه نگیرید!
