روز اول ميايد دانشگاه كه ميخواهم دكتر مملكت بشوم، تخصص ميخوانم.... اگر هم كمي سواد داشته باشد، ميخواهم مقاله ISI بدم
چند ماه و ترمي ميگذرد و او به خاطر غيبت در يك يا چند درس حذف شده است!
كم اند كساني كه هدفشان ثابت است، كاش زودتر به ثبات نفس برسيم.
دخترك سرش را بالا گرفت: من عاشقشم! ميميرم براش! كي گفته عشق چيز بدي است، من حاضرم تا آخر عمرم با او بمانم!
... سرش را پايين انداخت كه قبلن خيلي دوستم داشت، نمي دانم چه شده!
و دخترك افسردگي گرفت!
بعد از مدتها شنيدم كه گفتند نبايد تنهايش بگذارند.... ولي فراموش كردند و تنها ماند...!
رد كنم يا تاييد كنم اين مقالهي علمي را!
چند هفته پيش بود كه توي يكي از وبلاگها خواندم كه نوشته بود "بوي رمضون مياد" ، آن وقت من در انجا كامنت گذاشتم كه "بابا كو تا رمضان"، الان كه نگاه ميكنم، ميبينم امروز روز هشتم ماه رمضان هست و به همين زودي بوي رمضان، خودش را آورد.
الان كه دارم نگاه ميكنم، ميبينم ايام دانشگاه و مدرسه هم نزديك شده و واقعآ ميشه بوي اونها رو احساس كرد. انگار همين ديروز بود كه ترم وحشتناك و البته كابوس وار ششم رو تموم كردم. بدترين اتفاقات ممكن توي زندگي دانشجويي هركسي كه ميتونه بيافته اين ترم براي من افتاد، كسي كه اينجا من رو نمي شناسه، از شما چه پنهون بد بختياي كشيدم كه نگو نپرس. اولش از حذف شدن توي يك درس پيشنياز و چهار واحدي به نام فارماكولوژي برام اتفاق افتاد كه قبلن در موردش نوشتم، اين ضربه خود باعث شد مني كه اينقدر اين ترم خودم رو آماده كرده بودم كه خوب درس بخوانم و موفق باشم، پام شكسته بشه و واقعآ اونقدر توي شوك اين اتفاق وحشتناك بيافتم كه تا به خودم اومدم ديدم توي اين ترم مشروط شدم! از طرفي با درگيري هايي كه بعد از انتخابات افتاد ،تصميم گرفته شد كه سر دوتا از امتحانات كه مقارن با اين مسائل بود نريم، با خودمون گفتيم كه بعدآ از همهي كلاس امتحان ميگيرند، ولي تا الان هم كه دو ماه از امتحانات گذشته اين امتحان برگزار نشده و همينطوري 5 واحد حذف شديم! و اين شد كه من در ترم ششم مشروط شدم و خيلي بهم ضربه زده بشه.
حقيقتآ بودن توي جمعي از دوستان كه همهگي در يك مسير هستند خودش ميتونه باعث رقابتي بشه كه ممكنه خيلي ضعيفت كنه. من توي همچين جمعي بودم. تحقيرهايي كه از طرف نزديكترين دوستانم به واسطهي عقب افتادنم شدم باعث شد كه تابستان امسال با روحي خسته و فرسوده به خانه برگردم. دعوايي كه بنا به گفتهي همهي دوستان با خطاكاري هماتاقيام كه برايم مثل برادر بود،افتاد باعث شد كه از او جدا شوم و بعد از چهار ترم هم اتاقي بودن اين ترم مشكل هماتاقي را داشته باشم. اينها همه مزيد برعلتي شد كه من نتوانم به راحتي خودم را پيدا كنم.
نميخواهم اين مسائل را با شكستي كه در عشقم داشتم قاطي كنم، ولي به خدا بار همهي سختيها و مشكلاتم بعد آن اتفاق محترمانه! برايم دوبرابر شدم. با روحي خسته و آشفته به خانه امدم. تيك عصبي امانم را بريده بود، هر وقت هركاري ميكردم ياد دوستانم ميافتم كه به من ميخنديدند، و هري دلم ميريخت. در هركاري كه كه ميخواستم وارد شوم ترس شكست داشتم. ترس عقب افتادن روزگارم را سياه كرده بود. من عملآ با اتفاقي كه در درسهايم برايم افتاده است يك ترم عقب افتادهام، البته اگر خوب درس بخوانم ميتوانم جبران كنم ولي خيلي سخته، مشكلات از دست دادن شخصيت باعث شد كه به افسردگياي خفيف مبتلا شوم. هر چقدر ديگران به من احترام ميگذاشتند بازهم ياد نقطهي ضعفم ميافتادم.
تا اينكه پدرم گلم به من پيشنهاد كرد كه به داروخانهاي بروم و درآنجا تابستان را بگذرانم. نياز داشتم كه روزگاري هر چند قليل را به دور از علم و استرس دانشگاه و دوستانم بگذرانم، بايد ميساختم خودم را. بايد اين همه سختي را از چهرهام ميشستم و انسان بشاش گذشته مي شدم. روز اولي كه به همراه پدر براي معرفي به داروخانه مذكور رفتم، براي اولين بار يكي من را با نام "دكتر" بدون هيچگونه انتظاري خواند. زيبايي اين كلمه، نه به خاطر احساس خداي ناكرده برتري كه احترام بي غل و غش، به دلم نشست ولي ابتداي كار نمي توانستم اين كلمه را كامل درك كنم، ولي خوشا به حال من كه با كساني كارم افتاده بود كه مداراگر بودند. روزي كه به داروخانه رفتم تنها دو روز بود كه داروخانه راهاندازي شده بود، يه همين دليل با گروهي جوان و با محبت افتاد كارم كه درك ميكردند من را بدون هيچ چشم داشتي . از انصاف به دور است كه اگر نام دكتر "دادخواه" را بر اين برگ الكترونيكي از خاطرات روزانهام ننگارم، كه او اطرافيانش، كه به دستور او بودند، رضا را از اين زندگي سختش به دنياي واقعي بازگرداندند. اين روزها بود كه ديدم همان دوستان كه مرا به سخره ميگرفتند حال حسادتشان به من گل كرده بود. شخصيت از دست رفته ام را باز يافته بودم. زمانش رسيده بود كه باز خود را بسازم و تمركزم را بازيابم. تمركزي كه مدتها بود با آن ميانهي خوبي نداشتم. اشتباهاتم را ناديده ميگرفتند و ميگفتند"تازه كاري! عيبي ندارد، ميتواني دوباره جبران كني، ولي سعي كن كه ديگر تكرار نشود" . بايد هرروز سجدهي شكر بهجاي آرم كه اين روزگار سياه من با نام دكتر و اطرافيانش سفيد شد. اعتماد به نفسم را بازيافتم و ... .
كتابي را پشت شيشهي يكي از كتابفروشيهاي شهرمان ديدم كه نامش بود "آئين زندگي" نوشتهي "ديل كارنگي". نميتوانم بيان كنم كه اين كتاب چقدر توانست من را به زندگي بازگرداند. الان كه فكر ميكنم ميبينم كه من هميشه نگراني داشتم و اين خود باعث شده بود به قول «هدايت»،" اين مشكلات مثل خوره روح من را در انزوا و تاريكي بپوساند. "دانستم كه با غم خوردن نرسد هيچ كاري به سرانجام و پايان. پس به گفتهي اين كتاب عمل كردم با همهي وجودم معتقد شدم به اينكه «بالاتر از سياهي رنگي نيست».
قوي خواهم كرد خود را تا بتوانم مشكلات گذشته را حل كنم. حال كه گذشته گذشته است، چارهاي جز ساختن و حل كردن آن نيست. اين كار خود ميتواند لطف خداي تعالي باشد، تا بتوانم به خود بيام و بفهمم كه كجا هستم. با اين رويه اگر ميخواستم زندگي كنم به ناكجاآباد ميرسيدم. به ناكجا آبادي كه نه تنها در زندگي دانشجويي كه بعد از آن نيز پايم را درگل ميگيراند و مانع حركتم ميشد.بايد آماده كنم خودم را براي ترم هفت با 14 واحد، تا بتوانم گذشتهام را جبران كنم. ميدانم كه خدا با من است.
الان كه اين را نوشته ام احساس ميكنم كه خيلي سبك شدهام، نميدانم چگونه اين كلمات را نگاشتم، اين را بدانيد كه اين نوشتهها مستقيمآ از قلبم به دستتان و انگشتانم رخنه كرد. باشد تا بنگارم اين را به عنوان آخرين غمنامهي اين دفتر الكترونيك. عنوان آخرين غمنامه از شكستهايم در در اين دفترخاطرات الكترونيكي.
ديشب تا دير وقت نشستم و فيلم زيبايي به نام قلم پر را ديدم كه براستي برايم جذاب بود. فيلمي با بازيگري كيست وينسلت ، محصول سال 2000 كه براستي پر معنا بود.
هميشه اعتقاد داشتم كه مطلق گرايي شيوهاي غلط است و هميشه به جايي ميبرد ما را كه نبايد. انكار يك مورد انساني نيز خود راهكاري براي اثبات بيشتر و غير مستقيم يك اصل نهادي در همهي ما است. اصل عشق نقطهاي است كه همهي ما به آن اعتقاد داريم و در همهي ما است. هر چقدر بخواهيم آن را انكار كنيم ولي بازهم نمي توانيم. از طرفي نميتوان همواره به عشق بدون حواشياش توجه كرد. مسئلهاي كه خيلي ها از آن ميترسند. عشق اگر همراه با صكس(ببخشيد لكنت زبان دارم!) نباشد زياد دوام نخواهد يافت، اثباتش هم زياد سخت نيست ، كافي است كه نگاهي به آمار طلاق ها بياندازيم ميبينيم بسياري از طلاق ها به دليل عدم ارضاي ميل جنسي توسط يكي از طرفيني است كه زماني دم از عشق خدايي مي زدند!
از طرفي نگاه مطلق به مسائل جنسي نيز خود باعث ايجاد يك عقدهي رواني در هر فردي ميشود كه هوس بيشتر خواستي را هم تقويت ميكند. همهي فيلم درواقع همين بود! نگاه متعادل به مقولهي رابطهي جنسي!
داستان در بارهي يك نويسندهي داستان هاي "پ ورن " است كه به دليل غوطه ور شدن در تفكراتش و انتشار كتابهاي مختلف در اين زمينه بدنامي زيادي دارد. به همين دليل اين فرد در يك تيمارستان نگهداري ميشود كه يك كشيش آن را اداره ميكند. تمام علاقهي اين فرد به نوشتن داستان هاي پورن است، تا اينكه كشيش مطلع مي شود كه داستانهاي اين فرد به صورت مخفيانه انتشار مييابد. از طرفي از طرف ناپلئون فردي براي حل اين مسئله به آن تيمارستان ميفرستد. اين فرد از معتقدين به "س كس بد است و نبايد به هيچ وجه در رابطه با آن صحبت شود" است. تقابل اين فرد ديوانه و سرسخت با اين مشاور( با بازي Michael Caine) وقايع اين داستان را رقم مي زند.

دكتر Royer-Collard اعتقاد به درمان با استفاده از جبر و زور دارد. به همين دليل از كشيش آنجا (با بازي Joaquin Phoenix) ميخواهد كه قلمپرهاي او را از او بگيرد تا او ديگر نتواند داستانهايش را بنويسد. ولي نويسندهي سرسخت ما با اين كارها از پاي نميافتد و هر كاري مي كند تا بتواند داستانش را بنويسد. به تدريج با او هر كاري ميكنند، و تمام وسايل اتقش را از او ميگيرند، حتي زبانش را مي برند ولي بازهم كار خودش را ميكند. ارضاي حس نوشتن توسط اين فرد تمام نشدني است، حتي در آخرين لحظهي عمرش با مدفوع خودش برروي در و ديوار داستانهايش را مينويسد!. از طرفي يكي از طرفداران داستانهاي اين فرد همسر نوجوان دكتر Royer-Collard است كه در نهايت به او خيانت ميكند.
از طرفي كشيش داستان هم عاشق رختشور تيمارستان( با بازي Kate Winslet) ميشود و در لحظات آخر نميتواند عشقش را از او پنهان كند. بعد از مدتي كيت وينسلت ميميرد(دليلش را با ديدن داستان ببينيد!) . همچنين بعد از مرگ نويسندهي پورن داستان ،كشيش هم ديوانه ميشود و از آن پس خود نويسندهي اينگونه داستانها ميشود.
اما اوج اين داستان در انتهاي داستان است كه دكتر Royer-Collard بعد از مدتها، خود اقدام به چاپ و نشر كتابهاي نويسندهي پورن داستان ميكند!
مي توان زيبايي بي حد و حصر اين فيلم را در متن انتهايي فيلم ديد آگاه كه كشيش داستان در سلول انفرادي اش در تيمارستان هنگام نوشتن پنهاني داستاني ديگر ميگويد:
خوانندهي عزيز براتون از قلم ديكلمبر( نويسندهي اصلي داستانهاي پورن) داستاني را نقل ميكنم. مردي كه آزادي را در عجيبترين مكانها بدست آورد. در قعر يك مركبدان، برروي نوك يك قلم پر، با اين وجود آگاه باشيد داستانش در خون غوطه ور شده ، شخصيتهاي داستان افراد فاسدي هستند، و موضوع داستان ناگوارترين موضوعهاست، اما به منظور شناخت تقوا و پاكدامني ، ما بايد خودمان را گناه و فساد آشنا كنيم، در آن موقع است كه ما ميتوانيم ظرفيت كامل يك انسان را بشناسيم، پس بياييد من اين جرات را به شما هديه ميكنم، ورق بزنيد
شايد بتوان گفت كه اين مهمترين هدف اين داستان بود. شديدآ توصيه مي كنم اين داستان زيبا را ببينيد، بازي زيباي Geoffrey Rush در نقش نويسدهي داستان، كيت وينسلت در نقش رختشوري كه داستانهاي نويسده را به بيرون انتقال ميداد ميتواند لحظات زيبايي را براي شما بوجود آورد. فيلم عاري از هرگونه صحنههاي +18 است ولي زياد خاواندگي نيست!در هر صورت فيلم زيبايي براي تعطيلات آخر هفته است!
خوب می دانم که ماه سختی است خیلی ها مثل من تازه دارند سعی می کنند وزن زیاد کنندُ می دونم خیلی ها نمی تونند بیش از ۱۵ ساعت بدون غذا را تجربه کنندُ ولی ماه رمضان آمده است. ماه بزرگی است. ماه مهمی است.
شاید روزگاری در تاریخ ثبت شد که ماه رمضان انتخابات دهم ُ با دیگر ماه ها متفاوت بود. شاید گفته شود که مردم برای اینکه اثبات کنند در لفظ "جمهوری اسلام ایران" هیچ اختلافی ندارندُ در گرمای ۴۵ درجه ی ماه شهریور سال ۸۸ ُ روزی ۱۵ ساعت هیچ نمی خوردند و روزه می گرفتند . شاید گفته شود روزگاری که مردم ایران خیلی آدم های خوبی هستند(برخلاف چیزی که خیلی از فرنگی ها می گویند)ُ شاید بازهم از عادت بودن خارج شویم ُ شاید روزگاری گفته شود که مردم ایران بازهم حادثه خلق گردند! شاید گفته شود که مردم ایران مردم حق شناسی اند و همیشه می دانند چکار باید بکنند.
به هر حال اگر دوست دارید روزه بگیرید و اگر هم واقعآ به روزه نگرفتن اعتقاد نداریدُ خوب روزه نگیرید!
براستي الان مهمترين كاري كه بايد انجام داد چيست؟...
اينكه بريم توي كار درس خوندن و بي خيال دنيا بشيم، يا اينكه بريم تو كار وبلاگ نويسي و همش فرت و فرت آيتي بنويسم، يا اينكه همهاش كتاب بخونيم و درس عبرت بگيريم!.
واقعآ الان براي من جاي سوال داره.نمي دونم چه كاري ميتونه مفيد باشه و خوب و چه كاري ميتونه به ضررم تموم بشه. شايد سوالي باشه كه براي خيلي ها پيشمي آد ولي نمي دونندچطور بيانش كنند!
هيچ وقت دوست نداشته ام كه ققط نيمه ي خالي ليوان را ببينم، منتها زماني ميرسد كه ليوان اصلآ تا ته خالي است! اميدواري بعضي وقتها مصداق سراب آب در كوير را دارد. شايد قرار گرفتن در مسيري كه براي هركسي نميتواند پيش بيايد انتظارات از خود را بالا ببرد. غروري كه باعث رفتن به دل كويري ميشود.به اميدي بيرون آمدن از آن با قدرت بالقوه ات! روزگاري بود كه از فعليت خودم خيلي خوشم ميامد و خيلي به آن مي باليدم، اين بود كه وارد عرصهاي شدم كه بازگشتي در آن نيست.
قبول كنيم كه گاهي وقتها هم بخت يار نيست. گاهي اتفاق ميافتد كه در اوج غروري و چنان بر زمين ميافتي كه صداي خرد شدن گردنت را هفت فرسخ آن طرف تر ميشنوند. جايي كه رقيبانت تا دندان زره پوشيده اند كه به هر ترتيبي تورا عقب بزنند. ناخواسته يا آهنگي از داريوش افتادم كه ميگفت:
صداي زنجير تو گوشم ميخونه، تو داري از قافله دور ميموني
دور ماندن از قافلهاي كه زماني خودت راهبان آن بودي زيادي به استخوانهاي بدنت فشار مياورد. فشاري كه غم حسرت گذشته را خوردن از راه نيامدن بر آن ميافزايد. غمي كه ميگويد ايكاش كمي سريع تر راه ميرفتم! غميكه ميگويد ايكاش در اين كوير وانفسا كمي آب با خودم ميآوردم! تا الان تشنهي يك جرعه آب از رقيبم نباشم. غميكه ميگويد اي كاش روزگاري فكري چينين ميكردم كه اين چنينم نشوند!
روزگار و حسرتهايش گريبان ما را گرفته و نبايد به كسي بگوييم! حتي آن كه نزديكات است، حتي آنكه ميانديشد بايد پيروز باشي، حتي آنكه براي پيروزي ات دعا ميكند، حتي... . روزگار غريبي است! نازنين!. يكي از شاعرها بود كه ميگفت "هوا بس ناجوانمردانه و سرد است"! ولي به راستي به نظرم بدترين دشمن در حق خودم نه نارفيقان كه خود ناكسم بود!
ديشب خانهي يكي از دوستان دعوت بودم، همه انجا سيگار ميكشيدند، الا من و يكي ديگر. يكي از آن سيگاري ها گفت: مرد اون كه سيگار بكشه و بهش معتاد نشه! ولي آن يكي كه نميكشيد گفت: نه! مرد اونه كه سيگار نكشه! و بتونه خودش رو توي اين وانفسا سالم نگه داره! هي! سخته پيداكردنه مسيري كه بين هزار مسير گم شده، شايد فقط به سختي بشه اونها رو پيدا كرد! خوب اينهم يك جورشه!
هميشه در زندگيام اين فكر را به خودم القا كردهام كه حسرت زندگي ديگران را خوردن كار من نيست و هميشه اين كار را پايين تر از شان انساني ميدانستم. در خوابگاه با هماتاقي ام هميشه سر اين مسئله بحث داشتيم كه اون هميشه ميگفت كه " چرا من نبايد از اون ماشينهاي گران قيمت كه رفقا ميارند دانشگاه داشته باشم " و من هم هميشه ميگفتم كه بابا بي خيال! چرا اينقدر حسرت زندگي اونها رو ميخوري!
هميشه اعتقاد داشتم كه اينها خيلي مهم نيست و تمام اينها مال باباي اين دوستان ثروتمند هست. اين اعتقادم هميشه مانده بود(البته الان هم دارم) تا اينكه در اين مدت به داروخانه رفتم.
اين داروخانهاي كه من دارم توش كار ميكنم مال يك خانم دكتري هست كه تازه عروس قديميترين دكتر داروساز شهرمان است و از اون آدمهايي است كه پول پارو ميكند. اين خان دكتر متولد سال 60 هست و ورودي 80 تبريز هست و سال 85 فارغالتحصيل شد(يعني دقيقآ همون سالي كه من رفتم دانشگاه) .از نظر زيبايي هم واقعآ بايد گفت كه "خيلي زيبا" است. اين خانوم شوهرش مهندس عمران از دانشگاه آزاد هست(اونهم ناپيوسته) با پول پدرش رفته توي كار بساز و بفروش، و كلي درآمد داره. هر روز با يه ماشين ميان داروخانه! يه روز با سانتافه، يه روز با 206، يه روز با... چه ميدونم! خلاصه دلم براتون بگه كه خدا هيچي براي اين خانواده كم و كسري نذاشته.البته از نظر پرستيژ خانوادگيهم بگم كه خانوادهي اين پسره فوقالعاده قديمي هستند و اصيل و البته انسانهاي بسيار خوبي هستند.
با همهي علاقهاي كه به اين خانواده دارم( به خاطر لطف بسيار زيادي كه به من دارند) اين دفعه را بايد بگويم كه بدجور كم آوردم! ديشب كه تازه از سفر برگشته بوديم، وقت خواب پيش خودم گفتم خدايا! يعني ميشه من هم روزي زندگي ام اينطوري بشه! يعني مني كه بابام پول نداره ولي دارم درس دكتري! مي خونم،مي تونم يه روزي خودم اين جور زندگي كردن رو تجربه كنم؟ يعني من هم ميتونم زن خوبي مثل خانوم دكتر داشته باشم؟(از شخصيت اين خانم دكتر هرچي بهتون بگم كم گفتم) .
شايد اين اولين باري بود توي زندگيام كه حسرت زندگي يكي رو خوردم، البته خدا رو به خاطر همهي نعمتهايي كه به من داده شكر مي كنم، ولي خوب اين جور فكرها چه بخواهيد و چه نخواهيد به ذهن آدم خطور ميكند.
در هر صورت گذشته، گذشته است و الان را بايد چسبيد!
ادامه مطلب...
اعتراف ميكنم خيلي وقتها آرزو ميكردم كاش ميمردم.
اعتراف ميكنم عاشق شدم.
اعتراف ميكنم سيگار كشيدم.
اعتراف ميكنم در دعوا كتك زياد خوردم.
اعتراف ميكنم خيلي گيجام(كس خول!).
اعتراف ميكنم يك ترم در دانشگاه مشروط شدم.
اعتراف ميكنم اگر دكتر نميشدم،هيچي نمي شدم.
اعتراف ميكنم اگر در زندگيام يك كار درست كرده باشم، آن راي دادن بود.
اعتراف ميكنم به موسوي راي دادم.
اعتراف ميكنم خليي وقتها آنقدر در تفكراتم غوطهور ميشوم كه آن را در دنياي حاضر بروز مي دهم.
اعتراف ميكنم در زندگيام از يك نفر خيلي بدم ميآيد.
اعتراف ميكنم گاهي وقتها از پدر و مادرم بدم ميآيد.
اعتراف ميكنم تفريبآ اصلآ نماز نميخوانم.
اعتراف ميكنم با خيليها دوستم ولي خيليها با من دوست نيستند(بر خلاف گفتهي خيليها در مورد خودشان)
اعتراف ميكنم ... !
اين روزها علاوه براينكه روزهاي خوبي را دارم ميگذرانم،ولي ته دلم بسيار ناراحتم. خوشحالي من به خاطر كار كردن در داروخانه است.داروخانهاي پر از آدم هاي درست و حسابي كه اساسآ روابط براسا احترام است و نه ضابطه.ولي ناراحتي اساسي من به خاطر امتحانات اين ترمم است. شايدبدترين روزهاي كل زندگي ام را گذراندم.در اين روزها آنقدر به خودم فحش دادم كه هر كسي ببيند با خود مي گويد فلاني عقلش را اساسآ از بيخ وبن به اجاره داده است!
اين ترم بعد از مشكلي كه براي درس فارماكولوژي برايم پيش آمد ، كلي نا اميد از درس خواندم شدم و آخر سر هم نتيجه شد اينكه "مشروط " شوم. و اين مي تواند بدترين خبر كل دنيا براي هر دانشجويي باشد. از طرفي اين ترم 5 واحد را از تمام بچه هاي كلاس حذف كردند و من با اين عمل اساسآ از صحنهي روزگار محو شدم!
بازهم اميدم به خداست و معتقدم شايد اين تنها راه باقي مانده بود تا خدا به من بفهماند كه با يد درس بخوانم و همين جوري سرسي نگيرم قضيه را.بي سوادي ام را وقتي خوب فهميدم كه رفتم داروخانه و نسخه پيچ ها از من در مورد يك نسخه سوال مي كردند و من با من و من جواب مي دادم.البته نگذاشتم به بي سوادي ام پي ببرند! اين روزها همهاش دارم درس فارماكولوژي را دور ميكنم و نام داروها را با ساختار و مكانيسم و ... دور مي كنم تا بلگه بتوانم در داروخانه خوب ياد بگيرم.
البته بازهم اميدم به خداست و اعتقاد دارم خدا چون من را دوست دارد اين بار كمكم نمي كند تا ياد بگيرم و خوب درس بخوانم. ايشاللا ترم بعد خوب درس مي خوانم و موفق مي شوم.تا آن زمان تنها كاري كه بايد بكنم اين است كه بايد صبر كنم و بس!
يك بار در حايي خواندم كه نوشته بود مردم كشورهاي اروپايي هنوز ما را با افغانستان اشتباه مي گيرند! و فكر مي كنند كه ما ايراني ها با شتر اين ور و اون ور مي روند! البته كه اين مسئله بيشتر مربوط به ناداني انها است ولي خوب جيزي كه در اين گير و دار مي بينيم اين است كه همه ي سايت هاي مختلف دنيا از سطح فرهنگ اينترنتي مردم ايران به وجد آمده اند و واقعن برايشان قابل درك نيست كه مردم شتر سوار ما اينگنه سوار بر اينترنت شده اند! البته قبل تر ها هم سايت فرندفيد در اين زمينه از مردم ايران به خاطر استفاده ي بسيار شديدشان از سرويس هاي اين سايت ابراز خوشحالي كرد بود و البته قبل از آن هم سايتReadWriteWeb هم از گستردگي شبكه ي وبلاگ ايراني ها ابراز تعجب كرده بودند. اما شايد هيچ كدام اين از اين اتفاقات به اندازه ي راه اندازي سرويس مترجم فارسي گوگل و فيس بوك شدت استفاده ايرانيان از اينترنت را به مردم جهان نشان نمي داد. در حالي كه مسئولين ايراني درحال بايكوت كردن خبرهاي اتفاق افتاده در ايران هستند با اخراج خبرنگاران و ... مردم ايران با اين اينترنت شتري!شان توانسته اند ميزان بالايي از نگاههاي مردم دنيا را به خودشان جلب كنند . استفاده ي جماعت 400 هزار نفري ايرانيان فيس بوك و چند ميليوني ايرانيان در گوگل بيانگر اين است كه ايرانيان از نظر استفاده از اينترنت همچنان در ردهي چند كشور بزرگ دنيا قرار دارند. شايد بتوان گفت كه نقطه ي عطف اين خبررساني در زمينه ي استفاده ي اينترنتي ايرانيان ، سايت بزرگ و معظم تك كرانچ باشد. اين روزها هر بار كه تك كرانچ را نگاه مي كنم مي بينم كه خبري را هم در مورد ايران نوشته است. شايد خبرساز ترينش همين پست اخيرش در مورد انتشار عكس هاي آماتور خبري در ايران با استفاده از تويتر است كه در آن چند تا عكس را هم قرار داده است. شايد اين تظاهرات و اغتشاشات با اينكه بسيار ناراحت كننده بود ، يك راهي باشد براي اينكه باز هم آن خارجي ها بفهمند كه ايراني ها "براي نقل و انتقال از ماشين استفاده مي كنند!" و نه شتر! باشد. اميدوارم با اين كه مدتهاست سرويس هايي مثل گوگل و ياهو و البته مايكروسافت با بداخلاقي هايشان و كمرويي شان به ما ،ما را نارحت كرده اند و بسياري از سرويس هايشان را برروي ما ايراني ها بسته اند ، اينبار بفهمند و براي پيشرفت بيشتر و بهتر سرويس شان حساب ايرانيان را از ديگر كشورهاي مورد تحريمشان جدا كنند!
در هر صورت اين اتفاق كمي هم به نفع من تمام شد چون براي امتحان روز شنبه هيچ امادگيي نداشتم!
قبلن گفته بودم که فارماکولوژی حذف شده بودم،خدا را شکر درست شد! امروز هم امتحانش را دادم.ولی خوب خیلی بد بودم چون دو روز قل از امتحان فهمیدم.تمام امیدم به اون نصف اول امتحان هست.که قرار است بعدن برگزار شود
خدا تا الان کمکم کرده.ایشاللا از این به بعد هم بیشتر کمک خواهد کرد!
تظاهرات بسیار بزرگ حامیان موسوی و کروبی دیروز در تهران در شرایطی برگزار شد که تدابیر شدید امنیتی در تهران وضع شده بود. در تبریز هم که من بودم خیلی از دوستانم از ساعت 2 داشتند می رفتند به میدان آبرسان .

اینکه یک سری آدم را "مخالف نظام و حکومت" معرفی کنیم چیزی نیست که بتوان از آن به سادگی گذشت.واقعن بسیاری از تظاهر کنندگان من باب صرفن "کنجکاوی" به صحنه ی اعتراض می روند. فراموشهم نمی کنیم که بیشتر این افراد جوان هستند و دارای روحیات خفن! وقتی که یک عده از حامیان مهندس دارند ارام تحصن و راهپیمایی می کنند ، بعد سیل هواداران احمدی نژاد می آیند و شروع می کنند به بد بیرا گفتن به هوادان طرف مقابل ،نتیجه ی منطقی آن درگیری می شود دیگر! البته قبول دارم که عده ای هم اغتشاش گر در این وسط دارند سود می برند ،ولی اینکه همه ی این افراد را به یک چشم ببینم انصاف نیست! از طرفی خود نیروی انتظامی ،ذاتن لج درآر! است! دیروز که دوستانم رفته بودند به آبرسان برای تجمع اعتراض آمیز می گفتند که تعداد نیرو های انتظامی از تعداد آدم ها بیشتر بود! خوب این همه تدابیر امنیتی باعث می شود که خود به خود مردم از حالت آرامش بیایند بیرون!
در هر صورت امیدوارم که آنچه درستاست اتفاق بیافتد،بدون هیچ درگیری و خونریزی.

فراموش نکنیم که دیروز در ایران طوفانی به پا شد که سر و صدای آن تمام دنیا را فرا گرفت.انصافن دیروز که داشتم شبکه های خبری خارجی را نگاه می کردم که خبر اولشان در مورد ایران بود، به خودم افتخار می کردم. اینکه شبکه ی BBC انگلیسی در سر خط خبرهایش مدام دارد در مورد ایران صحبت می کند و به صورت مستقیم از محل های اخذ رای دارد گزارش تصویری می دهد خیلی من را به هیجان آورد.
از طرفی شبکه ی خبری العربیه تقریبآ تمام دیروز را به انتخابات ایران اختصاص داده بود و این خود نکته ای بود که من را به شدت خوشحال می کرد.
من هم خودم صبح اول وقت رفتم و رآی ام را به همان کاندیدای مورد نظرم دادم!به واقع انتظاری که داشتم این بود که مهندس موسوی پیروز انتخابات باشد. تا اینکه خبر فارس نیوز را در ساعت حول و حوش هفت بعد از ظهر خواندم که احمدی نزاد را پیروز معرفی کرد(البته بعدن خبررا پاک کرد).واقعن ناراحت بودم و احساس یاس و نامیدی به من دست داد.گذشت تا رسید به اخرهای شب که خبر کنفرانس مطبوعاتی میرحسین را خواندم که با صراحت خود را پیروز انتخابات معرفی کرد. به راستی احساس خوبی به من دست داد. ساعت حول و حوش یک ونیم شب بود که این خبر را در تابناک خواندم که "تاکنون بیش از10 میلیون رای خوانده شده و احمدی نزاد 68 درصد آراء را دارد و مهندس موسوی 28درصد! واقعن خبر بدی بود. گذشت و تا امروز صبح که نتایج شمارش سی میلیونی را خواندم که به همان نسبت بود.
حال در این مورد ذکر چند نکته ضوری به نظر می رسد:
1.زمانی که من خبر شمارش اولیه ی آراء را دیدم تقریبن سه ساعت از زمان شمارش گذشته بود و تا آن زمان بیش از 10 رای خوانده شده بود.ولی بعد از حدود شش ساعت هنوز حدود بیست میلیون رای شمارش نشده بود!
2.بعد از ساعت نه صبح شنبه که نتایج شمارش سی میلیون رای اعلام شد به راستی وزارت کشور به "کما" ی خبری رفت و تا آخر وقت اداری هیچ خبری نیامد!
حال سوال من این است که دو مورد بالا چطور باید کنارهم قرار داده شوند؟ به راستی این سرعت در ارائه ی اولیه ی آمار و این تاخیر در ارائه ی آمارهای ثانوی و نهایی چه دلیلی می تواند داشته باشد؟
اصولن بعد از انتخابات در هر کشوری که نماد دموکراسی درآن کشور است ،آن هم با این انتخابات با ابهت و پر افتخار در ایران، باید یک شور بزرگ و خوشحالی در سطح ملی دیده شود،ولی چیزی که الان در سطح شهرهای کشور دیده می شود چیزی است به معنای کامل "بهت زدگی"!
در دوم خرداد 76 بعد ازآنکه خاتمی بیست میلیون رای آورد ،همه دیدیم آن همه شور و اشتیاقی که در میان ملت بود، ولی الان در انتخاباتی با مشارکت 85 درصدی و کسب بیش از بیست میلیون رای این شور را نمی بینیم.اگر تقریبن یک سوم ایران به یک اندیدا رای داده اند ، رایشان محترم است و همه ی ملت باید بپذیرند این اکثریت آراء را، ولی آیا شمایی که در سطح شهر بوده اید دیده اید که لااقل نصف شهر در خوشحالی به سر ببرند؟
نکته ی بعدی میزان آراء یکی دیگر از کاندیداهای اصلاح ظلبان است. به راستی میزان آراء مهدی کروبی در این دوره به چه دلیل اینگونه "تحقیر آمیز " افت داشته است؟ مهدی کروبیی که در دوره ی قبل بیش از هشت میلیون رای آرده است ، لیاقت کسب حتی یک میلیون رای را هم در این دوره نداشته است؟
نمی خواهم نسبت به انتخابات بدبین باشم ، ولی به نظر ذکر یک نکته مهم می نماید. بعد از آنکه احمدی نزاد در مناظره ی تاریخی خاندان هاشمی را به فساد بزرگ اقتصادی در کشور متهم کرد، به نظر شما چه راهی باید اندیشیده می شد تا دهان احمدی نژادی که گفته بود لیست کامل باندهای فساد اقتصادی را رو می کنم ،بست،اندیدشیده می شد؟
پ.ن I: بیانیه مهندس موسی را در رابطه با نتایج انتخابات از دست ندهید.دارای نکات بسیار مهمی است. نمی خواهم وارد آن نکات شوم ولی به نظر بسیار پر معنی می نماید.
پ.نII: هنوز از طرف دو کاندیدای دیگر هیچ واکنشی بروز نداده است. منتظر آنها هم خواهیم بود!
تا روز انتخابات تنها دو روز باقی مانده
است و الان همگی در جو انتخابات هستند و به قول یکی از استادهایمان الان
دیگر همه تئوریزیسن سیاسی شده اند! ولی گذشته از همه ی این حرفها باید این
را پذیرفت که که همه ی مردم حق دارند که در مورد آینده شان نگران باشند و
در مورد آن فکر کنند.
البته همانطور که قبلآ گفته شد من به مهندس موسوی رای می دهم و این را همه جا هم ذکر کرده ام.دیروز مناظره ی محسن رضایی و احمدی نژاد بود. چند نکته ی واضح و مبرهن در مورد این مناظره به چشم می خورد که به نظرم باید در مورد آنها بحث شود:
1.باید این را بپذیریم که آقای احمدی نژاد در برابر بحث های اقتصادی مطرح شده توسط آقای محسن رضایی کم آورد و این بار نتوانست با خنده های زیرکانه و انحراف بحث ها آقای رضایی را به چالش بکشاند. خوب آقای رضایی چه گفت که آقای احمدی نژاد نتوانست پاسخ محکمی به آن بدهد؟
*آمارهای ارائه شده توسط احمدی نژاد غلط بوده اند.خوب این را که در مناظره کروبی و مهندس موسوی هم دیدیم! پس چه شد که آقای احمدی نژاد امروز تورم 25 درصدی را پذیرفت؟ چرا روزهای گذشته این ها نپذیرفته بود؟ به وضوح می توان فهمید که احمدی نژاد تنها سلاحی که دارد یک چیز است و آن قدرت بیان بالا،که البته این را همدیون سخنرانی های بیشماری باید باشد که کرده است.
بازهم تکرار می کنم که اگر چیزی ذاتن نادرست باشد باید پذیرفت که نادرست و از بیان و ذکر سفسطه خودداری کنیم. خود آقای احمدی نژاد عددی را که روزهای گذشته تاکید می کرد را امروز رد کرد! این بیان می کند که در این میان یک جای کار لنگ می زند!
2.در مناظره ی امروز آقای احمدی نژاد از اینکه آقای رضایی به ایشان خرده گرفت که "شما در دولت تان از نخبگان استفاده نمی کنید" بهشان برخورد که چرا یک همچین حرفی می زنید، و این درحالی بود در پاسخ به این سوال ، این س.ال را یک توهین به دولت تلقی کرد.الان که دارم صدای امریکا را نگاه می کنم ،برادر آقای محسن رضایی ، که دکتری نفت دارد ،در گفتگو با VOA گفت که "من حاضرم همین فردا نماینده ای از طرف آقای احمدی نژاد با من بیاید به یکی از محل های استخراج نفت که به ایشان نشان دهم که از چیزی حدود 30 نفر پرسنل اصلی این محل چند نفرشان واقعن نفتی هستند! به گفته ی ایشان اگر در آن جمع خودشان را در نظر نگیرند تنها دو نفر دیگر هستند که نفتی اند! این یعنی "استفاده از نخبگان از نظر آقای احمدی نزاد!"
به نظر می رسد که برنده ی مناظره ی آخر انتخاباتی در واقع اصلاح طلبان و بالاخص مهندس موسوی بود! چرا که همه ی این حرفها را هم مهندس موسوی گفته بود و بر آنها تاکید داشت.
این روزها هرجا بروید می بینید که در مورد مناظره های انتخاباتی بالاخص مناظره ی چهارشنبه سیزده خرداد محمود احمدی نژاد و مهندس موسوی صحبت می شود.
بعد از این مناظره به واقع بمب خبری در کل ایران راه افتاد ،سایت های خبری به شدت آپدیت می کردند.همان لحظات اول خبرگزاری فارس به نقل از نوشت که نتیجه مناظره شش بر صفر به نفع احمدی نژاد و از طرفی
سایت یاری نیوز پیروزی مهندس را در برابر حاج محمود به طرفدارانش تبریک گفت!
گذشته از همه ی این بحث ها بیایید با خودمان کمی رو راست باشیم! این را بپذیریم که چیزی که بد است ،بد است دیگر! و نیازی به استدلال برای درست جلوه دادن آن وجود ندارد. در زیر به بررسی یعضی نکات که به نظرم رسید در این مناظره می پردازم...
وقتی که آقای موسوی در زمینه ی مدرک آقای کردان به آقای احمدی نژاد اعتراض کرد ،احمدی نژاد در پاسخ گفت : كه در دهه 80 در دوره هاشمی كه حامی موسوی است، یك موجی در مدیران ایجاد شد كه همه میخواستند مدرك بگیرند. دانشگاه آزاد هم پشت اینها بود و موج ایجاد میكرد. آقای كردان هم یكی از این مدیران بود. من در مجلس گفتم این جور مدارك را برایش ارزش قائل نیستم و آن را كاغذ پاره میدانم میشود فهرست را بیاوریم كه چقدر از مدیران دوره هاشمی و موسوی رفتهاند مدرك قلابی گرفتهاند.
حال سوال من این است که خوب اگر این مدرک ها را قبول ندارید ،چرا ایشان را وزیر کردید و این همه هم از ایشان دفاع کردید؟ خوب اگر اینگونه مدرک ها برای عموم جامعه بد است و از نظر شما فاقد ارزش است چرا ایشان را وزیر خودتان کردید؟ متاسفانه جناب احمدی نژاد بدون پاسخ دادن به سوال سعی در پاک کردن صورت مسئله کرده و در مقابل خواست که مقابله به مثل کند که مدرک دکتر رهنورد را زیر سوال برد! گویا ایشان فکر می کنند که دکتر رهنورد هم مثل همان دانشجویان بخت برگشته ای هستند توانستند به راحتی برای آنها پرونده سازی کنند.
البته مشکل اصلی من با آن افرادی که احمدی نژاد را برنده ی مناظره می دانند این است که بیان کنند جناب احمدی نژاد چه دستاوردی را در این مناظره معرفی کردند؟ اولآ اینکه ایشان باید این افرادی که متهم به فساد اقتصادی کردند را در دوران چهارساله معرفی می کردند و اگر واقعآ از هیچ کس ابایی ندارد انها را به دادگاه می کشاندند و در یک فضای آزاد و برابر محاکمه می کردند.صرف اینکه ایشان در پایان دوران چهارساله شان به این افراد را به باد تهمت و افترا گرفته اند و نام آنها بردند که دردی را از کسی دوا نمی کند. این در حالی است که این کار آقای احمدی نؤاد با واکنش شدید افزاد در مظنه ی اتهام قرار گرفت و آنها هم تقاضای یک مناظره ی تلویزیونی با ایشان کردهند که به گفته ی ضرغامی "باشد برای بعد از انتخابات"! خوب!؟ این چه پیروزی ای است؟ آقای احمدی نژاد صرفآ با با این لیست آنهم در آخر دوره اش چه چیزی را می خواست ثابت کند؟
از طرفی آقای احمدی نژاد می دانست که اگر بحث به مسائل اجتماعی و فرهنگی برسد و همچنین اگر پای مسائل اقتصادی باز شود ،دیگر امیدی به ریاست جمهوری دوره ی بعدی نخواهد داشت،سعی می کرد با ایجاد مناقشاتی به بحث را از مسائل مورد نظر منحرف کند. مطئنن اگر پای مسائلی چون برخورد مستقیم با جوانان و انداختن آفتابه به گردن جوانان می رسید ، آقای موسوی یحث را می برد.اگر آقای موسوی پای صحبت های انتخاباتی احمدی نژاد در شبکه ی دوم را در دوران انتخابات نهم به وسط می کشید ،به راستی احمدی نژاد چه داشت که بگوید.
به واقع طرز رفتار احمدی نژاد در این مناظره اصول تفکرات دموکراتیک ایشان را به همه ی مردم نشان داد .پ عدم تحمل واقعیت ، داستان سرایی و انحراف تاریخ ، و ... از ویژگی های بارز احمدی نژاد در این مناظره بود.چیزی که بسیار جالب می نمود این بود که احمدی نژا بازهم می خواست با مظلوم نمایی کردن تعداد زیاد آراء از دست رفته را به نفع خودش بازگرداند که این کار با سوتی های وحشتناکش در آخر برنامه چه زمانی که می خواست مدرک دکتر رهنورد را رو کند و چه زمانی که در میان حرف های میرحسین می پرید و با واکنش تند موسوی روبرو شد و چه در آخر برنامه که غر و لند کنان می خواست برنامه را به پایان برساند ، به وضوح نمایان بود.
البته این ها نظر شخصی من بود و من از دید یک نفر طرفدار مهندس این نوشته ا می نویسم.مطوئنن حامیان طرف مقابل هم حرفی برای گفتن دارند ،هرچند اینکه تاکنون حرف درست و حسابیی از آنها را نشنیده ایم!
مدتها است که می خواهم بیایم و اینجا بنیوسم ولی خوب نمی شود.دلیلش را هم نمی دانم! بگذریم .دیگر بازگشتم و برای دل خودم می نویسم.
الان که این نوشته را می نویسم واقعآ مغرم هنگ کرده است! دلیل اصلی اش هم این است که مشکل بسیار وحشتناکی در درس هایم برایم پیس آمده . متاسفانه خواب دیر وقت باعث این مسئله شد،که تعداد زیادی غیبت در درس هایم داشته باشم و در بعضی درس ها غیبت هایم Over Dose بشود!
هفته ی پیش امتحان سنگین فارماکولوژی 2 داشتیم و من هم در مدتی که برای این امتحان گذاشته شده بود شدیدآ درس هایم را خواندم. در این مدت خدا خودش می دونه که چقدر به خودم فشار آودم.چه شب هایی که نخوابیدم و چه 48 ساعت هایی که بیش از 40 ساعتش بیدار مانده بودم!
بعد از همه ی این مسائل روز امتحان فرارسید.دقیقآ روز یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 11 صبح ... . رفتم به سمت دانشکده ی داروسازی.
وقتی که وارد دانشکده شدم ناگهان چیزی توجهم را به خودش جلب کرد! باورم نمی شد!! اسم خودم را روی دیوار می دیدم!! بالای لیست نوشته شده بود:
لیست دانشجویان محروم از امتحان فارماکولوژی2
****
****
رضا حریری!!
برایم غیر قابل باور بود. من از درس فارماکولوژی حذف شده بودم! برای این اتفاق هیچ معادلی جز بدبختی نمی توان در نظر گرفت.اول فکر کردم شوخی است! (آدم در این لحظات چه فکر ها که نمی کند!) حذف شدن در یک درس چهار واحدی که پیش نیاز کلی درس است معادلی جز عقب افتادن ندارد.
در این مدت آنقدر درگیر رفع حذف درسم بودم که از خودم هم بی خبر شده بودم.
هیچ کس را در این مورد خطاکار نمی دانم ولی این را می دانم که آدم بدشانسی هستم.خیلی ها قبلن بوده اند که غیبت های زیادی هم در این درس داشتند ولی حذف نشده بودند. در این مدت اونقدر از خودم بیزار شدم که نمی توآنم را با هیچ چیز دیگه ای مقایسه کنم. منت استادا رو کشیدن برای گذشتن از غیبت هایم هر بار که پیششان می رفتم من را به مرز جنون می برد.ولی چه کنیم که الان آنها سواره اند و من پیاده.من هم الان مجبورم که به حرف آنها گوش بدهم .
انصافآ خیلی سخت است که منت افرادی را بکشید که از منت کشیدنتان لذت می برند. تحقیر شدن برای عقب نیافتادن ، برای جا نماندن از قافله ی کلاس و رقیبان ، برای تنها یک امضا ، برای من جوان که؛قاعدتن غرور خاص خودم رو دارم؛ خیلی سخته. اشتباهی که مرتکب شدم را انکار نمی کنم ولی تنها با داشتن یک غیبت اضافی درکلاس ها انصاف نیست که کسی را حداقل یک ترم و به احتمال زیاد یک سال از زندگی عقب انداخت.
بازهم می گویم که هیچ وقت نمی خواهم بی منطقی به خرج دهم ولی خوب این منطق هم زیاد منصفانه نیست که بعضی ترم ها استادان عشقشان می کشد و لیست را به آموزش دانشکده نمی دهند و بعضی وقت ها هم مثل این ترم بعد از 5 سال از آخرین ارائه ی لیست از گروه فارماکولوژی، اسم من به آموزش برود و من حذف شوم و یا به عبارت دیگر کلی از زندگی ام عقب بیافتم.
دلیل کم کاری ام در دنیای مجازی در واقع این بوده است و بس!
راستی مدتی است که به هاست شخصی رفته ام.نمی خواهید بهم خوشامد بگویید؟!
از این به بعد دیگر بهتر و حرفه ای تر می نویسم و فقط روزانه هایم را در مورد خودم می ننویسم.سانسوری هم در کار نیست! هر اتفاقی بیافته رو می نویسم.
دیشب برنامه نود خیلی ناراحتم کرد. نود بدون فردوسی پور خیلی ناراحت کننده است.کاشکی می شد زیاد به این برنامه گیر نمی دادند و برنامه سرپا بود
با این ای اس پی پیشرونت که وردپرس توش فیلتره نمی تونم درست و حسابی وبلاگ نویسی کنم.به خاطر این نوشته ی اخیرم هم در این وبلاگ کلی امارم بالا رفته ولی هیهات نمی تونم به اکانتم دسترسی داشته باشم تا ببینم که چقدر آمار داشتم.
مشکلات و مسائل امتحان علوم پایه و همچنین ماه رمضان خودش باعث ایجاد مشکلاتی برای تابستانم شد.ترس از عدم قبولی در آزمون علوم پایه و نداشتن هیچ امیدی برای این امر خودش برای من که به شخصه مشکلات زیادی را ایجاد می کرد. واقعآ نمی توانستم به ترم 5 فکر کنم . درست است ! قبول دارم که آزمون علوم پایه چیزی نیست که نتوان از آن گذشت ولی خوب متاسفانه من خوب نتوانستم درس بخوانم و به همین دلیل ترس و واهمه برای موفقیت در این آزمون شده بود کابوس هر شب من.
خدا را شکر آزمون علوم پایه را نیز گذراندم و توانستم که به ترم 5 برسم. باید بگویم که بس است! بس است این همه اعصاب خوردی و این همه عدم موفقیت در درس هایم.در این مدت تابستان سعی کردم که بتوانم ریشه ی این مسائل را پیدا کنم و خدا را شکر توانستم. بله دردم را پیدا کردم.مشکلی که تقریبآ گریبانگیر همه ی دانشجویان این مملکت است.اصل مشکل همه اش برمی گردد به بی علاقه گی دانشجویان به درس هایشان. وقتی که ارزش واقعی رشته یک رشته را نتوان درک کرد نتیجه این می شود که به سمت یک موضوع دیگر سوق پیدا می کنند.
واقعیت این است که من علاقه ی خاصی به داروسازی نداشتم و دلیلی هم برای کارم داشتم . آن این بود که آخرش چه؟ یعنی آخرش چه خواهد شد؟ من نمی توانستم که به آینده ام بیاندیشم.مسئله ی دیگر این است که واقعآ محتویات درس ها برایم جذاب نبودند و جذابیت بیش از پیش از اینترنت و وبلاگ نویسی من را از درس خواندم جدا می کرد.ولی دیگر بس است! بس است این همه مشکلات درسی و این همه استرس شب های امتحان.دیگر نمی خواهم این همه استرس را داشته باشم.
به قول برایان تریسی مهمترین شرط برای موفقیت "عمل کردن" است.بله! ما زیاد برنامه می ریزیم ولی نمی توانیم عمل کنیم.باید همین که وارد یک کاری شدیم با یک ایده وارد آن کار شویم و تمام انرژی خودم را نسبت به آن متمرکز کنیم و سریعآ وارد عمل شد! امیدوارم که این ترم بتوانم موفقیت خودم را با ین کار ها تضمین کنم . نمی دانم ولی همه ی کارها بستگی به آینده دارد.ببینیم که در آینده چه اتفاقاتی خواهد افتاد.امیدوارم که بتوانم در آینده موفق شوم.همچنین این آرزو را برای همه ی دوستانم هم دارم.
در پایان سال نو دانشجویی را به همه ی دوستان تبریک می گویم
این وبلاگ رو می نویسم برای نوشتن چیزایی که دوست دارم و هرچی بخوام توش می نویسم.
اینم وبلاگم توی وردپرس
