روز اول ميايد دانشگاه كه ميخواهم دكتر مملكت بشوم، تخصص ميخوانم.... اگر هم كمي سواد داشته باشد، ميخواهم مقاله ISI بدم
چند ماه و ترمي ميگذرد و او به خاطر غيبت در يك يا چند درس حذف شده است!
كم اند كساني كه هدفشان ثابت است، كاش زودتر به ثبات نفس برسيم.
چند هفته پيش بود كه توي يكي از وبلاگها خواندم كه نوشته بود "بوي رمضون مياد" ، آن وقت من در انجا كامنت گذاشتم كه "بابا كو تا رمضان"، الان كه نگاه ميكنم، ميبينم امروز روز هشتم ماه رمضان هست و به همين زودي بوي رمضان، خودش را آورد.
الان كه دارم نگاه ميكنم، ميبينم ايام دانشگاه و مدرسه هم نزديك شده و واقعآ ميشه بوي اونها رو احساس كرد. انگار همين ديروز بود كه ترم وحشتناك و البته كابوس وار ششم رو تموم كردم. بدترين اتفاقات ممكن توي زندگي دانشجويي هركسي كه ميتونه بيافته اين ترم براي من افتاد، كسي كه اينجا من رو نمي شناسه، از شما چه پنهون بد بختياي كشيدم كه نگو نپرس. اولش از حذف شدن توي يك درس پيشنياز و چهار واحدي به نام فارماكولوژي برام اتفاق افتاد كه قبلن در موردش نوشتم، اين ضربه خود باعث شد مني كه اينقدر اين ترم خودم رو آماده كرده بودم كه خوب درس بخوانم و موفق باشم، پام شكسته بشه و واقعآ اونقدر توي شوك اين اتفاق وحشتناك بيافتم كه تا به خودم اومدم ديدم توي اين ترم مشروط شدم! از طرفي با درگيري هايي كه بعد از انتخابات افتاد ،تصميم گرفته شد كه سر دوتا از امتحانات كه مقارن با اين مسائل بود نريم، با خودمون گفتيم كه بعدآ از همهي كلاس امتحان ميگيرند، ولي تا الان هم كه دو ماه از امتحانات گذشته اين امتحان برگزار نشده و همينطوري 5 واحد حذف شديم! و اين شد كه من در ترم ششم مشروط شدم و خيلي بهم ضربه زده بشه.
حقيقتآ بودن توي جمعي از دوستان كه همهگي در يك مسير هستند خودش ميتونه باعث رقابتي بشه كه ممكنه خيلي ضعيفت كنه. من توي همچين جمعي بودم. تحقيرهايي كه از طرف نزديكترين دوستانم به واسطهي عقب افتادنم شدم باعث شد كه تابستان امسال با روحي خسته و فرسوده به خانه برگردم. دعوايي كه بنا به گفتهي همهي دوستان با خطاكاري هماتاقيام كه برايم مثل برادر بود،افتاد باعث شد كه از او جدا شوم و بعد از چهار ترم هم اتاقي بودن اين ترم مشكل هماتاقي را داشته باشم. اينها همه مزيد برعلتي شد كه من نتوانم به راحتي خودم را پيدا كنم.
نميخواهم اين مسائل را با شكستي كه در عشقم داشتم قاطي كنم، ولي به خدا بار همهي سختيها و مشكلاتم بعد آن اتفاق محترمانه! برايم دوبرابر شدم. با روحي خسته و آشفته به خانه امدم. تيك عصبي امانم را بريده بود، هر وقت هركاري ميكردم ياد دوستانم ميافتم كه به من ميخنديدند، و هري دلم ميريخت. در هركاري كه كه ميخواستم وارد شوم ترس شكست داشتم. ترس عقب افتادن روزگارم را سياه كرده بود. من عملآ با اتفاقي كه در درسهايم برايم افتاده است يك ترم عقب افتادهام، البته اگر خوب درس بخوانم ميتوانم جبران كنم ولي خيلي سخته، مشكلات از دست دادن شخصيت باعث شد كه به افسردگياي خفيف مبتلا شوم. هر چقدر ديگران به من احترام ميگذاشتند بازهم ياد نقطهي ضعفم ميافتادم.
تا اينكه پدرم گلم به من پيشنهاد كرد كه به داروخانهاي بروم و درآنجا تابستان را بگذرانم. نياز داشتم كه روزگاري هر چند قليل را به دور از علم و استرس دانشگاه و دوستانم بگذرانم، بايد ميساختم خودم را. بايد اين همه سختي را از چهرهام ميشستم و انسان بشاش گذشته مي شدم. روز اولي كه به همراه پدر براي معرفي به داروخانه مذكور رفتم، براي اولين بار يكي من را با نام "دكتر" بدون هيچگونه انتظاري خواند. زيبايي اين كلمه، نه به خاطر احساس خداي ناكرده برتري كه احترام بي غل و غش، به دلم نشست ولي ابتداي كار نمي توانستم اين كلمه را كامل درك كنم، ولي خوشا به حال من كه با كساني كارم افتاده بود كه مداراگر بودند. روزي كه به داروخانه رفتم تنها دو روز بود كه داروخانه راهاندازي شده بود، يه همين دليل با گروهي جوان و با محبت افتاد كارم كه درك ميكردند من را بدون هيچ چشم داشتي . از انصاف به دور است كه اگر نام دكتر "دادخواه" را بر اين برگ الكترونيكي از خاطرات روزانهام ننگارم، كه او اطرافيانش، كه به دستور او بودند، رضا را از اين زندگي سختش به دنياي واقعي بازگرداندند. اين روزها بود كه ديدم همان دوستان كه مرا به سخره ميگرفتند حال حسادتشان به من گل كرده بود. شخصيت از دست رفته ام را باز يافته بودم. زمانش رسيده بود كه باز خود را بسازم و تمركزم را بازيابم. تمركزي كه مدتها بود با آن ميانهي خوبي نداشتم. اشتباهاتم را ناديده ميگرفتند و ميگفتند"تازه كاري! عيبي ندارد، ميتواني دوباره جبران كني، ولي سعي كن كه ديگر تكرار نشود" . بايد هرروز سجدهي شكر بهجاي آرم كه اين روزگار سياه من با نام دكتر و اطرافيانش سفيد شد. اعتماد به نفسم را بازيافتم و ... .
كتابي را پشت شيشهي يكي از كتابفروشيهاي شهرمان ديدم كه نامش بود "آئين زندگي" نوشتهي "ديل كارنگي". نميتوانم بيان كنم كه اين كتاب چقدر توانست من را به زندگي بازگرداند. الان كه فكر ميكنم ميبينم كه من هميشه نگراني داشتم و اين خود باعث شده بود به قول «هدايت»،" اين مشكلات مثل خوره روح من را در انزوا و تاريكي بپوساند. "دانستم كه با غم خوردن نرسد هيچ كاري به سرانجام و پايان. پس به گفتهي اين كتاب عمل كردم با همهي وجودم معتقد شدم به اينكه «بالاتر از سياهي رنگي نيست».
قوي خواهم كرد خود را تا بتوانم مشكلات گذشته را حل كنم. حال كه گذشته گذشته است، چارهاي جز ساختن و حل كردن آن نيست. اين كار خود ميتواند لطف خداي تعالي باشد، تا بتوانم به خود بيام و بفهمم كه كجا هستم. با اين رويه اگر ميخواستم زندگي كنم به ناكجاآباد ميرسيدم. به ناكجا آبادي كه نه تنها در زندگي دانشجويي كه بعد از آن نيز پايم را درگل ميگيراند و مانع حركتم ميشد.بايد آماده كنم خودم را براي ترم هفت با 14 واحد، تا بتوانم گذشتهام را جبران كنم. ميدانم كه خدا با من است.
الان كه اين را نوشته ام احساس ميكنم كه خيلي سبك شدهام، نميدانم چگونه اين كلمات را نگاشتم، اين را بدانيد كه اين نوشتهها مستقيمآ از قلبم به دستتان و انگشتانم رخنه كرد. باشد تا بنگارم اين را به عنوان آخرين غمنامهي اين دفتر الكترونيك. عنوان آخرين غمنامه از شكستهايم در در اين دفترخاطرات الكترونيكي.
در هر صورت اين اتفاق كمي هم به نفع من تمام شد چون براي امتحان روز شنبه هيچ امادگيي نداشتم!
قبلن گفته بودم که فارماکولوژی حذف شده بودم،خدا را شکر درست شد! امروز هم امتحانش را دادم.ولی خوب خیلی بد بودم چون دو روز قل از امتحان فهمیدم.تمام امیدم به اون نصف اول امتحان هست.که قرار است بعدن برگزار شود
خدا تا الان کمکم کرده.ایشاللا از این به بعد هم بیشتر کمک خواهد کرد!
مدتها است که می خواهم بیایم و اینجا بنیوسم ولی خوب نمی شود.دلیلش را هم نمی دانم! بگذریم .دیگر بازگشتم و برای دل خودم می نویسم.
الان که این نوشته را می نویسم واقعآ مغرم هنگ کرده است! دلیل اصلی اش هم این است که مشکل بسیار وحشتناکی در درس هایم برایم پیس آمده . متاسفانه خواب دیر وقت باعث این مسئله شد،که تعداد زیادی غیبت در درس هایم داشته باشم و در بعضی درس ها غیبت هایم Over Dose بشود!
هفته ی پیش امتحان سنگین فارماکولوژی 2 داشتیم و من هم در مدتی که برای این امتحان گذاشته شده بود شدیدآ درس هایم را خواندم. در این مدت خدا خودش می دونه که چقدر به خودم فشار آودم.چه شب هایی که نخوابیدم و چه 48 ساعت هایی که بیش از 40 ساعتش بیدار مانده بودم!
بعد از همه ی این مسائل روز امتحان فرارسید.دقیقآ روز یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 11 صبح ... . رفتم به سمت دانشکده ی داروسازی.
وقتی که وارد دانشکده شدم ناگهان چیزی توجهم را به خودش جلب کرد! باورم نمی شد!! اسم خودم را روی دیوار می دیدم!! بالای لیست نوشته شده بود:
لیست دانشجویان محروم از امتحان فارماکولوژی2
****
****
رضا حریری!!
برایم غیر قابل باور بود. من از درس فارماکولوژی حذف شده بودم! برای این اتفاق هیچ معادلی جز بدبختی نمی توان در نظر گرفت.اول فکر کردم شوخی است! (آدم در این لحظات چه فکر ها که نمی کند!) حذف شدن در یک درس چهار واحدی که پیش نیاز کلی درس است معادلی جز عقب افتادن ندارد.
در این مدت آنقدر درگیر رفع حذف درسم بودم که از خودم هم بی خبر شده بودم.
هیچ کس را در این مورد خطاکار نمی دانم ولی این را می دانم که آدم بدشانسی هستم.خیلی ها قبلن بوده اند که غیبت های زیادی هم در این درس داشتند ولی حذف نشده بودند. در این مدت اونقدر از خودم بیزار شدم که نمی توآنم را با هیچ چیز دیگه ای مقایسه کنم. منت استادا رو کشیدن برای گذشتن از غیبت هایم هر بار که پیششان می رفتم من را به مرز جنون می برد.ولی چه کنیم که الان آنها سواره اند و من پیاده.من هم الان مجبورم که به حرف آنها گوش بدهم .
انصافآ خیلی سخت است که منت افرادی را بکشید که از منت کشیدنتان لذت می برند. تحقیر شدن برای عقب نیافتادن ، برای جا نماندن از قافله ی کلاس و رقیبان ، برای تنها یک امضا ، برای من جوان که؛قاعدتن غرور خاص خودم رو دارم؛ خیلی سخته. اشتباهی که مرتکب شدم را انکار نمی کنم ولی تنها با داشتن یک غیبت اضافی درکلاس ها انصاف نیست که کسی را حداقل یک ترم و به احتمال زیاد یک سال از زندگی عقب انداخت.
بازهم می گویم که هیچ وقت نمی خواهم بی منطقی به خرج دهم ولی خوب این منطق هم زیاد منصفانه نیست که بعضی ترم ها استادان عشقشان می کشد و لیست را به آموزش دانشکده نمی دهند و بعضی وقت ها هم مثل این ترم بعد از 5 سال از آخرین ارائه ی لیست از گروه فارماکولوژی، اسم من به آموزش برود و من حذف شوم و یا به عبارت دیگر کلی از زندگی ام عقب بیافتم.
دلیل کم کاری ام در دنیای مجازی در واقع این بوده است و بس!
راستی مدتی است که به هاست شخصی رفته ام.نمی خواهید بهم خوشامد بگویید؟!
مشکلات و مسائل امتحان علوم پایه و همچنین ماه رمضان خودش باعث ایجاد مشکلاتی برای تابستانم شد.ترس از عدم قبولی در آزمون علوم پایه و نداشتن هیچ امیدی برای این امر خودش برای من که به شخصه مشکلات زیادی را ایجاد می کرد. واقعآ نمی توانستم به ترم 5 فکر کنم . درست است ! قبول دارم که آزمون علوم پایه چیزی نیست که نتوان از آن گذشت ولی خوب متاسفانه من خوب نتوانستم درس بخوانم و به همین دلیل ترس و واهمه برای موفقیت در این آزمون شده بود کابوس هر شب من.
خدا را شکر آزمون علوم پایه را نیز گذراندم و توانستم که به ترم 5 برسم. باید بگویم که بس است! بس است این همه اعصاب خوردی و این همه عدم موفقیت در درس هایم.در این مدت تابستان سعی کردم که بتوانم ریشه ی این مسائل را پیدا کنم و خدا را شکر توانستم. بله دردم را پیدا کردم.مشکلی که تقریبآ گریبانگیر همه ی دانشجویان این مملکت است.اصل مشکل همه اش برمی گردد به بی علاقه گی دانشجویان به درس هایشان. وقتی که ارزش واقعی رشته یک رشته را نتوان درک کرد نتیجه این می شود که به سمت یک موضوع دیگر سوق پیدا می کنند.
واقعیت این است که من علاقه ی خاصی به داروسازی نداشتم و دلیلی هم برای کارم داشتم . آن این بود که آخرش چه؟ یعنی آخرش چه خواهد شد؟ من نمی توانستم که به آینده ام بیاندیشم.مسئله ی دیگر این است که واقعآ محتویات درس ها برایم جذاب نبودند و جذابیت بیش از پیش از اینترنت و وبلاگ نویسی من را از درس خواندم جدا می کرد.ولی دیگر بس است! بس است این همه مشکلات درسی و این همه استرس شب های امتحان.دیگر نمی خواهم این همه استرس را داشته باشم.
به قول برایان تریسی مهمترین شرط برای موفقیت "عمل کردن" است.بله! ما زیاد برنامه می ریزیم ولی نمی توانیم عمل کنیم.باید همین که وارد یک کاری شدیم با یک ایده وارد آن کار شویم و تمام انرژی خودم را نسبت به آن متمرکز کنیم و سریعآ وارد عمل شد! امیدوارم که این ترم بتوانم موفقیت خودم را با ین کار ها تضمین کنم . نمی دانم ولی همه ی کارها بستگی به آینده دارد.ببینیم که در آینده چه اتفاقاتی خواهد افتاد.امیدوارم که بتوانم در آینده موفق شوم.همچنین این آرزو را برای همه ی دوستانم هم دارم.
در پایان سال نو دانشجویی را به همه ی دوستان تبریک می گویم
