تبليغاتX
روزنوشته ها
روزنوشته ها
روز نوشته های یک پسر

چند هفته پيش بود كه توي يكي از وبلاگ‌ها خواندم كه نوشته بود "بوي رمضون مياد" ، آن وقت من در انجا كامنت گذاشتم كه "بابا كو تا رمضان"، الان كه نگاه مي‌كنم، مي‌بينم امروز روز هشتم ماه رمضان هست و به همين زودي بوي رمضان، خودش را آورد.

الان كه دارم نگاه مي‌كنم، مي‌بينم ايام دانشگاه و مدرسه هم نزديك شده و واقعآ مي‌شه بوي اونها رو احساس كرد. انگار همين ديروز بود كه ترم وحشتناك و البته كابوس وار ششم رو تموم كردم. بدترين اتفاقات ممكن توي زندگي‌ دانشجويي هركسي كه مي‌تونه بيافته اين ترم براي من افتاد، كسي كه اينجا من رو نمي شناسه، از شما چه پنهون بد بختي‌اي كشيدم كه نگو نپرس. اولش از حذف شدن توي يك درس پيش‌نياز و چهار واحدي به نام فارماكولوژي برام اتفاق افتاد كه قبلن در موردش نوشتم، اين ضربه خود باعث شد مني كه اين‌قدر اين ترم خودم رو آماده كرده بودم كه خوب درس بخوانم و موفق باشم، پام شكسته بشه و واقعآ اونقدر توي شوك اين اتفاق وحشتناك بيافتم كه تا به خودم اومدم ديدم توي اين ترم‌ مشروط شدم! از طرفي با درگيري هايي كه بعد از انتخابات افتاد ،تصميم گرفته شد كه سر دوتا از امتحانات كه مقارن با اين مسائل بود نريم، با خودمون گفتيم كه بعدآ از همه‌ي كلاس امتحان مي‌گيرند، ولي تا الان هم كه دو ماه از امتحانات گذشته اين امتحان برگزار نشده و همينطوري 5 واحد حذف شديم! و اين شد كه من در ترم‌ ششم مشروط شدم و خيلي بهم ضربه زده بشه.

حقيقتآ بودن توي جمعي از دوستان كه همه‌گي در يك مسير هستند خودش مي‌تونه باعث رقابتي بشه كه ممكنه خيلي ضعيفت كنه. من توي همچين جمعي بودم. تحقيرهايي كه از طرف نزديك‌ترين دوستانم به واسطه‌ي عقب افتادنم شدم باعث شد كه تابستان امسال با روحي خسته و فرسوده به خانه برگردم. دعوايي كه بنا به گفته‌ي همه‌ي دوستان با خطاكاري هم‌اتاقي‌ام كه برايم مثل برادر بود،افتاد باعث شد كه از او جدا شوم و بعد از چهار ترم هم اتاقي بودن اين ترم مشكل هم‌اتاقي را داشته باشم. اين‌ها همه مزيد برعلتي شد كه من نتوانم به راحتي خودم را پيدا كنم

نمي‌خواهم اين مسائل را با شكستي كه در عشقم داشتم قاطي كنم، ولي به خدا بار همه‌ي سختي‌ها و مشكلاتم بعد آن اتفاق محترمانه! برايم دوبرابر شدم. با روحي خسته و آشفته به خانه امدم. تيك عصبي امانم را بريده بود، هر وقت هركاري مي‌كردم ياد دوستانم مي‌افتم كه به من مي‌خنديدند، و هري دلم مي‌ريخت. در هركاري كه كه مي‌خواستم وارد شوم ترس شكست داشتم. ترس عقب افتادن روزگارم را سياه كرده بود. من عملآ با اتفاقي كه در درس‌هايم برايم افتاده است يك ترم‌ عقب افتاده‌ام، البته اگر خوب درس بخوانم مي‌توانم جبران كنم ولي خيلي سخته، مشكلات از دست دادن شخصيت باعث شد كه به افسردگي‌اي خفيف مبتلا شوم. هر چقدر ديگران به من احترام مي‌گذاشتند بازهم ياد نقطه‌ي ضعفم مي‌افتادم.

تا اينكه پدرم گلم به من پيشنهاد كرد كه به داروخانه‌اي بروم و درآنجا تابستان را بگذرانم. نياز داشتم كه روزگاري هر چند قليل را به دور از علم و استرس دانشگاه و دوستانم بگذرانم، بايد مي‌ساختم خودم را. بايد اين همه سختي را از چهره‌ام مي‌شستم و انسان بشاش گذشته مي شدم. روز اولي كه به همراه پدر براي معرفي به داروخانه مذكور رفتم، براي اولين بار يكي من را با نام "دكتر" بدون هيچ‌گونه انتظاري خواند. زيبايي اين كلمه، نه به خاطر احساس خداي ناكرده برتري كه احترام بي غل و غش، به دلم نشست ولي ابتداي كار نمي توانستم اين كلمه را كامل درك كنم، ولي خوشا به حال من كه با كساني كارم افتاده بود كه مداراگر بودند. روزي كه به داروخانه رفتم تنها دو روز بود كه داروخانه راه‌اندازي شده بود، يه همين دليل با گروهي جوان و با محبت افتاد كارم كه درك مي‌كردند من را بدون هيچ چشم داشتي . از انصاف به دور است كه اگر نام دكتر "دادخواه" را بر اين برگ الكترونيكي از خاطرات روزانه‌ام ننگارم، كه او اطرافيانش، كه به دستور او بودند، رضا را از اين زندگي سختش به دنياي واقعي بازگرداندند. اين روزها بود كه ديدم همان دوستان كه مرا به سخره مي‌گرفتند حال حسادتشان به من گل كرده بود. شخصيت از دست رفته ام را باز يافته بودم. زمانش رسيده بود كه باز خود را بسازم و تمركزم را بازيابم. تمركزي كه مدتها بود با آن ميانه‌ي خوبي نداشتم. اشتباهاتم را ناديده مي‌گرفتند و مي‌گفتند"تازه كاري! عيبي ندارد، مي‌تواني دوباره جبران كني، ولي سعي كن كه ديگر تكرار نشود" . بايد هرروز سجده‌ي شكر به‌جاي آرم كه اين روزگار سياه من با نام دكتر و اطرافيانش سفيد شد. اعتماد به نفسم را بازيافتم و ... .

كتابي را پشت شيشه‌ي يكي از كتابفروشي‌هاي شهرمان ديدم كه نامش بود "آئين زندگي" نوشته‌ي "ديل كارنگي". نمي‌توانم بيان كنم كه اين كتاب چقدر توانست من را به زندگي بازگرداند. الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه من هميشه نگراني داشتم و اين خود باعث شده بود به قول «هدايت»،" اين مشكلات مثل خوره روح من را در انزوا و تاريكي بپوساند. "دانستم كه با غم خوردن نرسد هيچ كاري به سرانجام و پايان. پس به گفته‌ي اين كتاب عمل كردم با همه‌ي وجودم معتقد شدم به اين‌كه «بالاتر از سياهي رنگي نيست».

قوي خواهم كرد خود را تا بتوانم مشكلات گذشته را حل كنم. حال كه گذشته گذشته است، چاره‌اي جز ساختن و حل كردن آن نيست. اين كار خود مي‌تواند لطف خداي تعالي باشد، تا بتوانم به خود بيام و بفهمم كه كجا هستم. با اين رويه اگر مي‌خواستم زندگي كنم به ناكجاآباد ميرسيدم. به ناكجا آبادي كه نه تنها در زندگي دانشجويي كه بعد از آن نيز پايم را درگل ميگيراند و مانع حركتم مي‌شد.بايد آماده كنم خودم را براي ترم هفت با 14 واحد، تا بتوانم گذشته‌ام را جبران كنم. مي‌دانم كه خدا با من است.

الان كه اين را نوشته ام احساس مي‌كنم كه خيلي سبك شده‌ام، نمي‌دانم چگونه اين كلمات را نگاشتم، اين را بدانيد كه اين نوشته‌ها مستقيمآ از قلبم به دستتان و انگشتانم رخنه كرد. باشد تا بنگارم اين را به عنوان آخرين غم‌نامه‌ي اين دفتر الكترونيك. عنوان آخرين غم‌نامه از شكست‌هايم در در اين دفترخاطرات الكترونيكي.

ارسال در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط رضا

هيچ وقت دوست نداشته ام كه ققط نيمه ي خالي ليوان را ببينم، منتها زماني مي‌رسد كه ليوان اصلآ تا ته خالي است! اميدواري بعضي وقتها مصداق سراب آب در كوير را دارد. شايد قرار گرفتن در مسيري كه براي هركسي نمي‌تواند پيش بيايد انتظارات از خود را بالا ببرد. غروري كه باعث رفتن به دل كويري مي‌شود.به اميدي بيرون آمدن از آن با قدرت بالقوه ات! روزگاري بود كه از فعليت خودم خيلي خوشم مي‌امد و خيلي به آن مي باليدم، اين بود كه وارد عرصه‌اي شدم كه بازگشتي در آن نيست.

قبول كنيم كه گاهي وقت‌ها هم بخت يار نيست. گاهي اتفاق مي‌افتد كه در اوج غروري و چنان بر زمين مي‌افتي كه صداي خرد شدن گردنت را هفت فرسخ آن طرف تر مي‌شنوند. جايي كه رقيبانت تا دندان زره پوشيده اند كه به هر ترتيبي تورا عقب بزنند. ناخواسته يا آهنگي از داريوش افتادم كه مي‌گفت:

صداي زنجير تو گوشم مي‌خونه، تو داري از قافله دور مي‌موني

دور ماندن از قافله‌اي كه زماني خودت راه‌بان آن بودي زيادي به استخوان‌هاي بدنت فشار مي‌اورد. فشاري كه غم حسرت گذشته را خوردن از راه نيامدن بر آن مي‌افزايد. غمي كه مي‌گويد اي‌كاش كمي سريع تر راه مي‌رفتم! غمي‌كه مي‌گويد اي‌كاش در اين كوير وانفسا كمي آب با خودم مي‌آوردم! تا الان تشنه‌ي يك جرعه آب از رقيبم نباشم. غمي‌كه مي‌گويد اي كاش روزگاري فكري چينين مي‌كردم كه اين چنينم نشوند!

روزگار و حسرت‌هايش گريبان ما را گرفته و نبايد به كسي بگوييم! حتي آن كه نزديك‌ات است‌، حتي آنكه مي‌انديشد بايد پيروز باشي، حتي آنكه براي پيروزي ات دعا مي‌كند، حتي... . روزگار غريبي است! نازنين!. يكي از شاعرها بود كه مي‌گفت "هوا بس ناجوانمردانه و سرد است"! ولي به راستي به نظرم بدترين دشمن در حق خودم نه نارفيقان كه خود ناكسم بود!

ديشب خانه‌ي يكي از دوستان دعوت بودم، همه انجا سيگار مي‌كشيدند، الا من و يكي ديگر. يكي از آن سيگاري ها گفت: مرد اون كه سيگار بكشه و بهش معتاد نشه! ولي آن يكي كه نمي‌كشيد گفت: نه! مرد اونه كه سيگار نكشه! و بتونه خودش رو توي اين وانفسا سالم نگه داره! هي! سخته پيداكردنه مسيري كه بين هزار مسير گم شده، شايد فقط به سختي بشه اون‌ها رو پيدا كرد! خوب اين‌هم يك جورشه! 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط رضا

هميشه در زندگي‌ام اين فكر را به خودم القا كرده‌ام كه حسرت زندگي‌ ديگران را خوردن كار من نيست و هميشه اين كار را پايين تر از شان انساني مي‌دانستم. در خوابگاه با هم‌اتاقي ام هميشه سر اين مسئله بحث داشتيم كه اون هميشه مي‌گفت كه " چرا من نبايد از اون ماشين‌هاي گران‌ قيمت كه رفقا مي‌ارند دانشگاه داشته باشم  " و من هم هميشه مي‌گفتم كه بابا بي خيال! چرا اينقدر حسرت زندگي اونها رو مي‌خوري!

هميشه اعتقاد داشتم كه اين‌ها خيلي مهم نيست و تمام اين‌ها مال باباي اين دوستان ثروتمند هست. اين اعتقادم هميشه مانده بود(البته الان هم دارم) تا اينكه در اين مدت به داروخانه رفتم.

اين داروخانه‌اي كه من دارم توش كار مي‌كنم مال يك خانم دكتري هست كه تازه عروس قديمي‌ترين دكتر داروساز شهرمان است و از اون آدم‌هايي است كه پول پارو ميكند. اين خان دكتر متولد سال 60 هست و ورودي 80 تبريز هست و سال 85 فارغ‌التحصيل شد(يعني دقيقآ همون سالي كه من رفتم دانشگاه) .از نظر زيبايي هم واقعآ بايد گفت كه "خيلي زيبا" است. اين خانوم شوهرش مهندس عمران از دانشگاه آزاد هست(اونهم ناپيوسته) با پول پدرش رفته توي كار بساز و بفروش، و كلي درآمد داره. هر روز با يه ماشين ميان داروخانه! يه روز با سانتافه، يه روز با 206، يه روز با... چه مي‌دونم! خلاصه دلم براتون بگه كه خدا هيچي براي اين خانواده كم و كسري نذاشته.البته از نظر پرستيژ خانوادگي‌هم بگم كه خانواده‌ي اين پسره فوق‌العاده قديمي هستند و اصيل و البته انسان‌هاي بسيار خوبي هستند.

با همه‌ي علاقه‌اي كه به اين خانواده دارم( به خاطر لطف بسيار زيادي كه به من دارند) اين دفعه را بايد بگويم كه بدجور كم آوردم! ديشب كه تازه از سفر برگشته بوديم، وقت خواب پيش خودم گفتم خدايا! يعني ميشه من هم روزي زندگي ام اينطوري بشه! يعني مني كه بابام پول نداره ولي دارم درس دكتري! مي خونم،مي تونم يه روزي خودم اين جور زندگي كردن رو تجربه كنم؟ يعني من هم مي‌تونم زن خوبي مثل خانوم دكتر داشته باشم؟(از شخصيت اين خانم دكتر هرچي بهتون بگم كم گفتم) . 

شايد اين اولين باري بود توي زندگي‌ام كه حسرت زندگي يكي رو خوردم، البته خدا رو به خاطر همه‌ي نعمت‌هايي كه به من داده شكر مي كنم، ولي خوب اين جور فكرها چه بخواهيد و چه نخواهيد به ذهن آدم خطور ميكند.

در هر صورت گذشته، گذشته است و الان را بايد چسبيد!





ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط رضا

اعتراف مي‌كنم خيلي وقت‌ها آرزو مي‌كردم كاش مي‌مردم.

اعتراف مي‌كنم عاشق شدم.

اعتراف مي‌كنم سيگار كشيدم.

اعتراف مي‌كنم در دعوا كتك زياد خوردم.

اعتراف مي‌كنم خيلي گيج‌ام(كس خول!).

اعتراف مي‌كنم يك ترم در دانشگاه مشروط شدم.

اعتراف مي‌كنم اگر دكتر نمي‌شدم،هيچي نمي شدم.

اعتراف مي‌كنم اگر در زندگي‌ام يك كار درست كرده باشم، آن راي دادن بود.

اعتراف مي‌كنم به موسوي راي دادم.

اعتراف مي‌كنم خليي وقت‌ها آنقدر در تفكراتم غوطه‌ور مي‌شوم كه آن را در دنياي حاضر بروز مي دهم.

اعتراف مي‌كنم در زندگي‌ام از يك نفر خيلي بدم مي‌آيد.

اعتراف مي‌كنم گاهي وقت‌ها از پدر و مادرم بدم مي‌آيد.

اعتراف مي‌كنم تفريبآ اصلآ نماز نمي‌خوانم.

اعتراف مي‌كنم با خيلي‌ها دوستم ولي خيلي‌ها با من دوست نيستند(بر خلاف گفته‌ي خيلي‌ها در مورد خودشان)

اعتراف مي‌كنم ... !

ارسال در تاريخ شنبه دهم مرداد 1388 توسط رضا

اين روزها علاوه براينكه روزهاي خوبي را دارم مي‌گذرانم،ولي ته دلم بسيار ناراحتم. خوشحالي من به خاطر كار كردن در داروخانه است.داروخانه‌اي پر از آدم هاي درست و حسابي كه اساسآ روابط براسا احترام است و نه ضابطه.ولي ناراحتي اساسي من به خاطر امتحانات اين ترمم است. شايدبدترين روزهاي كل زندگي ام را گذراندم.در اين روزها آنقدر به خودم فحش دادم كه هر كسي ببيند با خود مي گويد فلاني عقلش را اساسآ از بيخ وبن به اجاره داده است! 

اين ترم بعد از مشكلي كه براي درس فارماكولوژي برايم پيش آمد ، كلي نا اميد از درس خواندم شدم و آخر سر هم نتيجه شد اينكه "مشروط " شوم. و اين مي تواند بدترين خبر كل دنيا براي هر دانشجويي باشد. از طرفي اين ترم 5 واحد را از تمام بچه هاي كلاس حذف كردند و من با اين عمل اساسآ از صحنه‌ي روزگار محو شدم! 

بازهم اميدم به خداست و معتقدم شايد اين تنها راه باقي مانده بود تا خدا به من بفهماند كه با يد درس بخوانم و همين جوري سرسي نگيرم قضيه را.بي سوادي ام را وقتي خوب فهميدم كه رفتم داروخانه و نسخه پيچ ها از من در مورد يك نسخه سوال مي كردند و من با من و من جواب مي دادم.البته نگذاشتم به بي سوادي ام پي ببرند! اين روزها همه‌اش دارم درس فارماكولوژي را دور ميكنم و نام داروها را با ساختار و مكانيسم و ... دور مي كنم تا بلگه بتوانم در داروخانه خوب ياد بگيرم.

البته بازهم اميدم به خداست و اعتقاد دارم خدا چون من را دوست دارد اين بار كمكم نمي كند تا ياد بگيرم و خوب درس بخوانم. ايشاللا ترم بعد خوب درس مي خوانم و موفق مي شوم.تا آن زمان تنها كاري كه بايد بكنم اين است كه بايد صبر كنم و بس!


ارسال در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط رضا

مدتها است که می خواهم بیایم و اینجا بنیوسم ولی خوب نمی شود.دلیلش را هم نمی دانم! بگذریم .دیگر بازگشتم و برای دل خودم می نویسم.

الان که این نوشته را می نویسم واقعآ مغرم هنگ کرده است! دلیل اصلی اش هم این است که مشکل بسیار وحشتناکی در درس هایم برایم پیس آمده . متاسفانه خواب دیر وقت  باعث این مسئله شد،که تعداد زیادی غیبت در درس هایم داشته باشم و در بعضی درس ها غیبت هایم  Over Dose بشود!

هفته ی پیش امتحان سنگین فارماکولوژی 2 داشتیم و من هم در مدتی که برای این امتحان گذاشته شده بود شدیدآ درس هایم را خواندم. در این مدت خدا خودش می دونه که چقدر به خودم فشار آودم.چه شب هایی که نخوابیدم و چه 48 ساعت هایی که بیش از 40 ساعتش بیدار مانده بودم! 

بعد از همه ی این مسائل روز امتحان فرارسید.دقیقآ روز یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 11 صبح ... . رفتم به سمت دانشکده ی داروسازی.

وقتی که وارد دانشکده شدم ناگهان چیزی توجهم را به خودش جلب کرد! باورم نمی شد!! اسم خودم را روی دیوار می دیدم!! بالای لیست نوشته شده بود:

لیست دانشجویان محروم از امتحان فارماکولوژی2

****

****

رضا حریری!!

برایم غیر قابل باور بود. من از درس فارماکولوژی حذف شده بودم! برای این اتفاق هیچ معادلی جز بدبختی نمی توان در نظر گرفت.اول فکر کردم شوخی است! (آدم در این لحظات چه فکر ها که نمی کند!) حذف شدن در یک درس چهار واحدی که پیش نیاز کلی درس است معادلی جز عقب افتادن ندارد.

در این مدت آنقدر درگیر رفع حذف درسم بودم که از خودم هم بی خبر شده بودم.

هیچ کس را در این مورد خطاکار نمی دانم ولی این را می دانم که آدم بدشانسی هستم.خیلی ها قبلن بوده اند که غیبت های زیادی هم در این درس داشتند ولی حذف نشده بودند. در این مدت اونقدر از خودم بیزار شدم که نمی توآنم را با هیچ چیز دیگه ای مقایسه کنم. منت استادا رو کشیدن برای گذشتن از غیبت هایم هر بار که پیششان می رفتم من را به مرز جنون می برد.ولی چه کنیم که الان آنها سواره اند و من پیاده.من هم الان مجبورم که به حرف آنها گوش بدهم .

انصافآ خیلی سخت است که منت افرادی را بکشید که از منت کشیدنتان لذت می برند. تحقیر شدن برای عقب نیافتادن ، برای جا نماندن از قافله ی کلاس و رقیبان ، برای تنها یک امضا ، برای من جوان که؛قاعدتن غرور خاص خودم رو دارم؛ خیلی سخته. اشتباهی که مرتکب شدم را انکار نمی کنم ولی تنها با داشتن یک غیبت اضافی درکلاس ها انصاف نیست که کسی را حداقل یک ترم و به احتمال زیاد یک سال از زندگی عقب انداخت.

بازهم می گویم که هیچ وقت نمی خواهم بی منطقی به خرج دهم ولی خوب این منطق هم زیاد منصفانه نیست که بعضی ترم ها استادان عشقشان می کشد و لیست را به آموزش دانشکده نمی دهند و بعضی وقت ها هم مثل این ترم بعد از 5 سال از آخرین ارائه ی لیست از گروه فارماکولوژی، اسم من به آموزش برود و من حذف شوم و یا به عبارت دیگر کلی از زندگی ام عقب بیافتم.

دلیل کم کاری ام در دنیای مجازی در واقع این بوده است و بس!

راستی مدتی است که به هاست شخصی رفته ام.نمی خواهید بهم خوشامد بگویید؟!

www.1nevis.com



ارسال در تاريخ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط رضا
قالب وبلاگ